#آن_نیمه_دیگر_پارت_207

ترک کردن رادمان!

بارمان گفت:

به خدا اگه بلايي سر داداشم بياد...

رويا گفت:

اگه ترک نکنه ممکنه سرش بلا بياد... يه کم منطقي باش... اين قدر احساساتي نباش... ترک کردن به نفعشه... يادته چه قدر تصميمش براي ترک کردن قرص و محکم بود؟ حتي يادمه وقتي حالت هاي خماريش شروع شده بود بازم سر حرفش بود. اگه براي نجات برادرت کاري نمي کني حداقل بذار خودش يه کاري کنه.

بارمان پوزخندي زد و گفت:

شما دو نفر متوجه نمي شيد که چطور استخوون درد آدم و از زندگي سير مي کنه... انگار همه ي عضلات بدنتون و آتيش مي زنن... آدم از کلافگي و درد نمي دونه بايد چي کار کنه... اصلا درک نمي کنيد چه قدر سخته.

رويا همون طور که به سمت پله ها مي رفت گفت:

اوني که متوجه نمي شه تويي... يه جوري توي اون دوران ترسوندنت که جرئت نداري به ترک کردن فکر کني.

بارمان يه دفعه صداش و بلند کرد و گفت:

کي؟ من؟ من ترسيدم؟

رويا به چشم هاي بارمان زل زد و گفت:

دروغ مي گم؟

با کلافگي سرم و چرخوندم... در دستشويي باز بود.

قلبم توي سينه فرو ريخت. سريع به سمت دستشويي دويدم. در و تا ته باز کردم و سرک کشيدم. خبري از رادمان نبود. قلبم توي دهنم اومده بود. يه لحظه ترسيدم... کجا رفته بود؟ نکنه مي خواد بلايي سر خودش بياره! هل کردم. دوباره توي دستشويي سرک کشيدم. با صداي بلند گفتم:

نيست!

بارمان و رويا هنوز داشتند بحث مي کردند:

_ تو مي خواي اونم مثل خودت معتاد و بدبخت نگه داري.

_ به تو مربوط نيست... تويي که تجربه ش نکردي نمي فهمي.

_ داري دستي دستي برادرت و مي ندازي تو چاه.

_ من فقط نمي خوام آسيب ببينه... مي فهمي اين طوري ترک کردن چه قدر خطرناکه؟

_ اون وقتي مواد مصرف نمي کرد و عقلش سر جاش بود اين ريسک و قبول کرده بود.

romangram.com | @romangram_com