#آن_نیمه_دیگر_پارت_199



در زدم. صداي زخمي بارمان و شنيدم که کاملا نشون مي داد بي حوصله ست:

کيه؟

آهسته در و باز کردم و وارد اتاق شدم. پنجره ي اتاقش و مثل اتاق هاي ديگه با رنگ قرمز پوشونده بودند. نور خورشيد که به پنجره مي خورد رنگ اتاق سايه اي از قرمزي مي گرفت. گفتم:

مي شه بيام تو؟

روي تخت دراز کشيده بود و سيگار مي کشيد. نيم خيز شد و گفت:

والا تو همين الانش هم توي اتاقي!

چيزي نگفتم. نگاهي به در و ديوار اتاقش کردم. کامپيوترش و روي زمين بود و معلوم بود از زمان اسباب کشي تا به اون روز دست نخورده. اتاقش مثل هميشه شلوغ و بهم ريخته بود.

سيگارش و خاموش کرد. از روز قبل تا به اون موقع با هم حرف نزده بوديم. گفتم:

خواستم بگم رادمان حالش بهتره... و... نيازي نيست نگرانش باشي.

روي تخت نشست. دستي به گردنش کشيد و گفت:

براي چي کمکش مي کني؟

شونه بالا انداختم و گفتم:

خب... اون کس ديگه اي رو نداره... از طرفي... دلم براش مي سوزه که اين طوري معتادش کردن.

بارمان سر تکون داد ولي چيزي نگفت. نمي دونستم چطور بايد سوالي که عين خوره به جونم افتاده بود و مي پرسيدم... من مني کردم و گفتم:

راستش... ديروز از يکي حرف زدي به اسم محبي...

بارمان گفت:

رئيس دانياله...

آهسته گفتم:

فکر مي کردم رئيس بانده...

نگاهي بهم کرد. گفت:

چرا عين طلب کارها بالاي سرم وايستادي؟ بيا بشين!

romangram.com | @romangram_com