#آن_نیمه_دیگر_پارت_189

با تکون دادن سر حرفش و تاييد کردم و گفتم:

با اين که من و بارمان با هم هم رشته نبوديم ولي صميميتمون و حفظ کرديم. بارمان توي دانشگاه با رضا که همکلاسيش بود آشنا شد... مي دوني که! مامان و باباي رضا وضع مالي خوبي دارند و شهرستان زندگي مي کنند. رضا هم توي تهران خونه مجردي داشت... من با دوست هاي بارمان خيلي جور بودم... خصوصا با رضا... ما سه تا همون سال اول دانشگاه کلي با هم صميمي شديم. راستش... تا بيست سالگي همه چيز و تحمل کرديم... حتي اخلاق هاي بابام رو... بزرگ شده بوديم و ياد گرفته بوديم باهاش چطور رفتار کنيم که زياد اذيتمون نکنه... ياد گرفته بوديم تحمل کنيم تا آرمان هم کمتر ضربه بخوره... وقتي بيست سالمون شد کم کم يه مقدار از جو خرخوني و جوگرفتگي اول دانشگاه خارج شديم. راستش و بخواي يه کم هم تفريح لازم داشتيم... البته اعتراف مي کنم راه هاي خوبي براي تفريح کردن انتخاب نکرديم.

سري به نشونه ي تاسف تکون دادم. ترلان دستش و زير چونه ش زده بود و در سکوت منو نگاه مي کرد و گوش مي کرد. خوشحال بودم يه گوش شنوا پيدا کردم. ادامه دادم:

کم کم شيطنت هاي سه نفرمون اوج گرفت. کم کم پامون به مهموني هاي مختلف باز شد... بعضي وقت ها مهموني هاي دانشگاه که خب اکثرا جوش خيلي خوب و سالم بود ولي بيشتر وقت ها مهموني هايي مي رفتيم که جوش اصلا خوب نبود. رضا از ما دو تا مثبت تر بود... رعايت خيلي چيزها رو مي کرد. بارمان هم که اون موقع ها عجوبه اي بود... دختري نبود که ببينه باهاش تيک نزنه.

بي اختيار لبخند زدم... مکثي کردم و يه لحظه تصاويري از اون دوران برام زنده شد... ادامه دادم:

مي دوني... درسته بابام اخلاق هاي خوبي نداشت ولي خب به هر حال پدر بود. من و بارمان کلي نقشه براي خودمون داشتيم ولي هميشه بابام و يه سدي براي رسيدن به اين نقشه ها مي ديديم. بابام خيلي مخالف عياشي ها من و بارمان بود. از وقتي شروع به مهموني رفتن کرديم بابام بيشتر از قبل گير مي داد... نمي دوني چه قدر از رضا بدش مي اومد... ديدي که! وقتي بچه ها يه خطايي مي کنند پدر و مادرها هميشه دنبال کسي مي گردند که تقصيرها رو بندازن گردنش... هيچ وقت قبول نمي کنند که اين خطاها و اشتباه ها رو بچه هاي خودشون با اراده ي خودشون انجام دادند. بابام هم ديواري کوتاه تر از رضا گير نيورده بود... ديدي که توي اين جور مواقع هم بچه ها لج مي کنند و بيشتر به اون چيزي که باباشون بهش حساس شده گير مي دن! من و بارمان هم به رضا و برنامه هامون گير داده بوديم... مشکل اينجا بود که چون هميشه بابام باهامون دعوا مي کرد باورمون نمي شد که اين دفعه واقعا خير و صلاحمون و مي خواد.

ترلان سري تکون داد و نشون داد که متوجه حرف هايي که مي زنم هست. گفتم:

اين اختلاف ها ادامه پيدا کرد تا اين که من و بارمان تصميم گرفتيم خونه مجردي بگيريم. بابام هم که ماجرا رو فهميده بود خيلي مراقب پولي که کف دستمون مي ذاشت بود. با پول تو جيبيمون نمي شد خونه مجردي گرفت. خصوصا اين که ما دو تا خيلي بريز و بپاش داشتيم... تصميم گرفتيم که بريم سر کار... اولش از سالم ترين کار شروع کرديم. معلم سرخونه! بارمان زيست کنکور درس مي داد و منم excel و access درس مي دادم... نمي دوني درآمدمون چه قدر پايين بود! معلم زيست دبيرستان بارمان بهش مي گفت که اگه صبر و تحمل داشته باشه بعد از يه مدت مي تونه اسم در کنه و درآمد خوبي پيدا کنه ولي من و بارمان عجول بوديم. مي خواستيم همون سال از اون خونه بريم... نه تو سن بيست و شيش هفت سالگي... اين شد که خيلي زود از اون کار زده شديم... انصافا کار سختي هم بود... صبر و حوصله مي خواست... مطالعه مي خواست... بايد برايش وقت مي ذاشتي... اين شد که بارمان خيلي زود بي خيالش شد... بعد تصميم گرفت که توي آزمايشگاه دانشگاهشون کار کنه..

خنده م گرفت... ادامه دادم:

يادمه مسئول آزمايشگاه ميکروبيولوژي بهش گفت که چون تقاضا زياده مي تونه توي آزمايشگاه کار کنه ولي حقوقي بهش نمي دن... از طرفي چون بايد بيشتر روزهاي هفته دانشگاه مي رفتيم نمي تونستيم دنبال کارهاي ديگه بگرديم... يادش بخير... بارمان صفحه ي روزنامه رو باز مي کرد و با خنده بهم مي گفت که حتي پيک موتوري رو هم با موتور مي خوان که ما نداريم... آره ! کارهايي مثل ظرف شستن و گارسون بودن هم وجود داشت ولي توي ايران بيکار بودن و پول بابا رو خوردن به اندازه ي کارهاي سطح پايين قبيح نيست... ما هم بالاخره داشتيم توي همين اجتماع زندگي مي کرديم... اسم يه سري از کارها رو که توي خونه مي اورديم سريع داد مامان و بابامون بلند مي شد که شما مي خوايد آبروي ما رو ببريد... خلاصه ش مي کنم! آخرين کاري که سراغش رفتيم اين بود که پشتيبان آموزشگاه هاي کنکور بشيم... که خب... ظرفيت اونام تکميل بود و به نيروي جديد احتياج نداشتند.

آهي کشيدم و گفتم:

نمي توني بفهمي که چه قدر دوست داشتيم از اون خونه بريم... از اون خونه و جنگ و دعواهاش دور شيم... بريم يه جايي که خبري از داد و بيداد نباشه... يه جايي که وقتي خسته و کوفته از دانشگاه برمي گردي و مي خواي توش استراحت کني غم عالم توي دلت نريزه... ولي کار پيدا نمي شد... براي دو تا پسر دانشجوي بيست ساله هيچ کاري نبود... هرچند ماه يه بار يه شاگردي رو دوست و آشنا برامون پيدا مي کرد که همون پولي که ازشون مي گرفتيم و همون شب تموم مي کرديم... مي دوني... همه ش اين نبود... يکي من و بارمان که با معلمي جون کنديم و هيچي کف دستمون و نمي گرفت، يکي مثل يه پسره توي دانشگاهمون که افتاد توي کار گلد کوئست و از اين نمي دونم شرکت هاي هرمي و خيلي زود يه خونه توي قيطريه خريد و يه ماشين زانتيا هم انداخت زير پاش... هر وقت اسمش و ربط و بي ربط جلوي بارمان مي اوردم سريع مي گفت خاک تو سر من و تو...

پوزخندي زدم و گفتم:

با اين حال تفريح ما هنوزم مهموني رفتن بود... بعضي وقت ها هم با يکي دوست مي شديم و چند هفته اي با هم بوديم ولي بعد بهم مي زديم... هر وقت قرار بود ما مهموني بگيريم هم توي خونه ي رضا برگزارش مي کرديم. همه جا هم مهموني مي رفتيم... از مهرشهر کرج گرفته تا شميران... نمي دونم چي شد که سايه توي جمع ما بر خورد.



========





چشم هاي ترلان از تعجب گرد شد. ادامه دادم:

اون وقت ها ريخت و قيافه ش اين شکلي نبود... يا معتاد نبود يا اوايل کشيدنش بود و ضايع نشده بود. خلاصه توي چند تا از مهموني هامون شرکت کرد و توي جمعمون جا افتاد. يه چيز عجيب در مورد اون برام وجود داشت... اين که اون يه دختره ديپلمه بود که با مامان و باباش اختلاف داشت و تنها زندگي مي کرد... ولي هم ماشين داشت... هم خونه... هم خوب لباس مي پوشيد... هم خوب خرج مي کرد.

پوزخندي زدم... به افکار گذشته م... گفتم:

من خيلي دور و برش مي پلکيدم. دوست داشتم سر از کارش در بيارم. اون موقع ها فکرم درگير کار و پول در اوردن بود و براي همين توجهم به اين قضيه جلب شده بود. تا اينکه خودش هم متوجه کنجکاوي هاي من شد. بهم گفت اگه بخوام مي تونه يه کاري براي منم جور کنه. منم از خدا خواسته قبول کردم. تو دلم گفتم فوقش اگه از اين کار خوشم نيومد مي تونم ولش کنم... بارمان هم گفت تو برو سر اين کار و منم هواتو دارم. اين شد که يه ماه بعد سايه يه کار عجيب بهم پيشنهاد کرد. بهم گفت تنها کاري که بايد بکنم اينه که توي يه مهموني شرکت کنم. بهم گفت خيلي تيپ بزنم و به هر دختري که بهم چراغ سبز نشون داد کم محلي کنم. واقعا به نظرم کار مسخره اي بود. بارمان گير داده بود که اونم بايد باهام بياد... شک و ترديدمون به اين کار زماني بيشتر شد که سايه قبول نکرد. بعدها فهميدم که نمي خواست دو تا مهره اي که انتخاب کرده بود و يه جا اکران کنه... منم به دلم بد اومده بود. دوست نداشتم تنها برم اونجا. رضا پيشنهاد داد که باهام بياد. سايه هم حرفي نداشت. اين شد که با رضا رفتم.

romangram.com | @romangram_com