#آن_نیمه_دیگر_پارت_186


بهتره الان اين کار و نکني... بارمان مي گه ترک کردن هروئين براي کسايي که سوء تغذيه دارن حتي مي تونه خطر مرگ داشته باشه. با اين بلايي که سرت اومده هم اين ريسک خيلي بالاييه. دانيال هم براي همين آزادت کرد... مي ترسيد نتوني تحمل کني. تو الان بايد استراحت کني... بيشتر از يه ماه اعتصاب غذا کردي. مواد نذاشت متوجه درد بشي... نذاشت متوجه بشي چه بلايي سر خودت اوردي... برات خيلي خطر داره... من فکر مي کنم بهتره بذاريش براي بعد...

با تاسف سر تکون دادم و گفتم:

اي کاش شما آدم هاي دور و بر من دست از اين فاز منفي دادن برمي داشتيد... اين قدر بهم نگيد نمي تونم.

ترلان گفت:

قضيه مربوط به اراده و قصد و نيتت نيست... مربوط به وضعيت جسميته... مي فهمي خطر مرگ يعني چي؟

خيلي رک گفتم:

ترجيح مي دم به اين دليل بميرم تا اين که چند ماه ازم سوء استفاده کنند و بعد بکشنم... چيه؟ نکنه فکر کردي به مني که ثابت کردم بهشون وفادار نيستم پست بالاتري مي دن... حداقل تو يه نفر بذار که من شانسم و امتحان کنم... بارمان عين اين مادرهايي مي مونه که نمي ذارن بچه شون رژيم بگيره چون مي ترسن ضعف کنه... حسش به من همينه. تو تنها کسي هستي که اينجا با من دوسته و مي تونه کمکم کنه.

ترلان سکوت کرد. داشتم ازش نااميد مي شدم که گفت:

باشه... ولي... اگه حالت بد بشه همه ش منتفيه ها!

لبخندي زدم و گفتم:

باشه...

ترلان با نگراني ادامه داد:

اين کار خيلي سختيه ها! توي مراکز ترک اعتياد با چند نوع آرام بخش و داروي ديگه معتادها رو ترک مي دن. تو اينجا دستت به هيچي بند نيست.

کوتاه گفتم:

مي دونم...

ترلان که زياد موافق اين برنامه به نظر نمي رسيد گفت:

ولي بايد بذاريش براي فردا شب... فردا بارمان براي يه ماموريت چند روزه مي ره... راستش و بخواي ازش حساب مي برم... مي ترسم بعدا منو بازخواست کنه... حوصله ي بحث و دعوا ندارم.



فرداي اون روز درست وقتي که بارمان ويلا رو ترک کرد وارد انباري خالي شدم. کليد انباري پشت در بود. توي اون اتاق هيچي نبود. کف زمين به جز جايي که لوله ي شوفاژ رد مي شد يخ بود. يه دست رختخواب توي اتاق گذاشتيم و ترلان قول داد که به جز مواقعي که مي خواستم دستشويي برم در و روم باز نکنه... بهش هشدار دادم که موقع ترک کردن اين حالت زياد اتفاق مي افته و آمادگيش و داشته باشه.

ترلان از من مضطرب تر به نظر مي رسيد. نمي دونم چي پيش خودش فکر مي کرد... اين که من از پس کنار گذاشتن مواد بر نمي يام... يا اين که خودش نمي تونه از پس مراقبت از من بر بياد.

راضيه که مثل هميشه بيشتر وقتش و جلوي آينه مي گذروند و با ما کاري نداشت... کاوه که از همه سر به زيرتر بود و صدا ازش در نمي اومد... فقط رويا بود که با نگراني کار ما رو از دور نظاره مي کرد.


romangram.com | @romangram_com