#آن_نیمه_دیگر_پارت_180


مرد شونه بالا انداخت و گفت:

اعتصاب غذا کرده بود.

دانيال با ناباوري نگاهش کرد و گفت:

چي؟ اعتصاب غذا؟ چرا بهم تلفن نزدي و خبر بدي؟

مرد خنديد و گفت:

آقا خام اين فيلم بازي کردن ها نشيد. من اين مارمولک ها رو مي شناسم.

دانيال با دست صورتم و بررسي کرد و بهم گفت:

اگه از ريخت بيفتي ديگه به دردم نمي خوري. داداشت رو هم به زور نگه داشتم. تو رو ديگه اين شکلي نگه نمي دارم. از همين الان مي شيني عين بچه ي آدم غذات و مي خوري.

مرد گفت:

نمي تونه آقا! معده ش تحمل نمي کنه.

دانيال با بداخلاقي داد زد:

گندت بزنن. چه غلطي کردي؟ من اين پسره رو لازم دارم.

مرد چشمکي زد و گفت:

هنوز اين قدرها خوشگل هست که بتونيد ازش استفاده کنيد.

دانيال با شک و ترديد نگاهي بهم کرد و پرسيد:

اعتيادش تا تير تابلو مي شه؟

مرد خنده ي کريهي کرد و گفت:

تا تير که چه عرض کنم! تا ارديبهشت از دور داد مي زنه!

دانيال پوفي کرد. مرد گفت:

مي خوايد نگهش دارم و ترکش بدم؟

من که به خاطر خماري يه کم خواب آلود بودم بي توجه به صحبت هاي اونا نگاهي به ديوار کردم و سعي کردم مسئله ي A S K R O B S رو پيش خودم حل کنم.


romangram.com | @romangram_com