#آن_نیمه_دیگر_پارت_178
پس چرا نمي ياد؟... چرا نمي ياد؟
دست چپم و کشيدم... محکم به تخت بسته شده بود. مشتي به تشک زدم. چنگي به قفسه ي سينه م زدم.نفس عميقي کشيدم... اضطراب داشتم... شايد به خاطر اين که سه روز بود شکنجه گرم بهم سر نزده بود... شايد به خاطر اين که مي ترسيدم تا ابد به موندن توي اون سوراخ محکوم شده باشم... ولي... راستش دليل اضطرابم هيچ کدوم از اينا نبود... دست لرزونم و به پيشونيم کشيدم... عرق سرد روي پيشونيم نشسته بود... مو روي بدنم راست شده بود...
مشت ديگه اي به تشک زدم. دست چپم و محکم کشيدم ولي فايده اي جز دردي که توي مچم پيچيد نداشت. خودم و دلداري دادم و گفتم:
مي ياد... مي ياد... الان مي ياد.
طاقت نيوردم و داد زدم:
پس کدوم گوري موندي؟
کم مونده بود به گريه بيفتم... داشتم از گرسنگي مي مردم ولي دردم اين نبود... تموم استخون هاي بدنم درد مي کرد... درد توي همه ي اجزاي بدنم پيچيده بود... صداي داد و بيدادم بلند شد:
يکي به دادم برسه.
دوست داشتم سرم و به تخت بکوبونم... خودم و روي تخت جمع کردم... ضربان قلبم بالا رفته بود... از درد به خودم پيچيدم... ديگه نمي تونستم خودم و آروم کنم... صداي ناله ها و داد و بيدادم کل اتاق رو برداشته بود. انگار هيچکس صدام و نمي شنيد. چنگي به بازوي دست چپم انداختم. ديگه قدرت هيچ کاري رو نداشتم... نه مي تونستم خوددار باشم و نه مي تونستم تحمل کنم... يه ساعت... دو ساعت... سه ساعت...
کم کم خورشيد غروب کرد. خبري از کسي نبود. به خودم دلداري دادم:
شايد مي خوان ترکم بدن!
ولي اين چيزي نبود که آرومم کنه. بيشتر به خودم پيچيدم... بدنم مي لرزيد... حالت تهوع داشتم... دوست داشتم توي اون تاريکي که کم کم اتاق و پر مي کرد گم بشم...
******
يه قاشق از پوره ي سيب زميني توي دهنم گذاشتم. فقط مي خواستم معده م و ساکت کنم. قاشق چهارم و توي دهنم گذاشتم... اصلا ميلي به غذا نداشتم... حالت تهوع داشتم.
سيني رو از روي تخت پرت کردم پايين... اين چيزي نبود که من مي خواستم... چنگي به بازوي چپم زدم... غذا نمي تونست درد استخون هام و آروم کنه... پنچ روز بود که چيزي بهم تزريق نکرده بودند... با بي قراري خودم و از روي تخت پايين کشيدم. تا جايي که دست بسته م اجازه مي داد از تخت فاصله گرفتم... با دست آزادم تخت و بهم ريختم... بالش و تشک و زير و رو کردم. عرق از روي پيشونيم پايين مي چکيد... به همه جا دست مي کشيدم تا چيزي که اين قدر بي قرارش بودم و پيدا کنم... چشمام سياهي مي رفت... سرم سنگين شده بود... ديگه جوني براي تکون دادن بالش نداشتم... از حال رفتم.
******
صداي شکنجه گرم توي گوشم پيچيد:
از نبودن من اين قدر ناراحت شده بودي؟ ولي از داداشت مردتري... اون خيلي سر و صدا راه مي انداخت...
کر کر خنديد و گفت:
نمي دوني چه فحش هايي بهم مي داد.
سرم و از دستم جدا کرد. چشمم و باز کردم. مرد نچ نچي کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com