#آن_نیمه_دیگر_پارت_173
تو دلم گفتم:
خدايا! منو بکش!
دانيال که مي دونست در مورد اين يه مسئله کوتاه نمي يام گفت:
اين خانوم ما خيلي حساسه! مي ترسه آب به موهاش بخوره و اتوي موهاش خراب شه.
پژمان ديگه اصرار نکرد. خوشبختانه از اون آدم هاي تعارفي نبود. به سمت اتاقش رفت تا بساط استخر و آماده کنه. من و دانيال توي سالن تنها شديم. نفس راحتي کشيدم. حتي فکر کردن به ماجراي جکوزي هم حالم و بد مي کرد.
دانيال سرش و به گوشم نزديک کرد. سريع سرم و کنار کشيدم و گفتم:
دانيال! مي زنم تو صورتت ها!
پوزخندي زد. کم کم داشتم به اين پوزخندهاي مغرورانه ش حساسيت پيدا مي کردم. گفت:
مي خوام يه چيزي در گوشت بگم. اجازه هست؟
دوباره سرش و به گوشم نزديک کرد و گفت:
يه کاري کن که راضي شه من و تو با برادرت توي مهموني دخترش حاضر شيم.
با تعجب گفتم:
برادرم؟
دانيال ابرو بالا انداخت و آهسته گفت:
رادمان!
سوتي زدم. پس قرار بود اون شب بليط ورودمون به مهموني رو بگيريم. با تعجب گفتم:
ماجراي دخترش رو مي دونستي؟
دانيال پوزخندي زد و گفت:
تو ما رو دست کم گرفتي ها! معلومه که مي دونستم... اصلا براي همين تو رو هم با خودم اوردم.
نفسم و با صدا بيرون دادم و چيزي نگفتم. پژمان يه مايو به دانيال داد. منم از زير ميز چند تا روزنامه و مجله در اوردم و تا اون پايين بيکار نباشم. دانيال با ملايمتي که از صد تا فحش و ناسزا بدتر بود گفت:
عزيزم! اينا رو کجا مي ياري؟
romangram.com | @romangram_com