#آن_نیمه_دیگر_پارت_159
بارمان مکثي کرد و پکي به سيگارش زد. آهسته گفت:
خيلي خوب نيست... خيلي ها دم اون دوربين گير مي افتن به خاطر اين که فکر مي کنند هنوز توي محدوده ي خارج شهرند. براي همين مشکوک نبود که با صد و بيست تا از جلوش رد بشي... صد و چهل هم بدک نيست... ولي اگه بيشتر بود خيلي بهتر مي شد.
چشم غره اي بهش رفتم و گفتم:
همه ي اينا رو بايد از حرکت دست تو مي فهميدم؟
خنديد... با ديدن خنده ش بي اختيار لبخند زدم... در کمال شگفتي متوجه شدم که دوست ندارم ناراحتيش و ببينم. با وجود همه ي رفتارهاي آزاردهنده اي که داشت ، شيطنت هاش آدم و از حال و هواي بدي که توي اون فضا وجود داشت در مي اورد... خيلي احتياج داشتم کنار بارمان قديمي باشم... دوست نداشتم تنها باشم... دوست نداشتم صحنه ي مرگ سروان و يه بار ديگه پيش خودم دوره کنم.
اين اولين خنده ي بارمان بعد از رفتن رادمان بود. بارمان پرسيد:
گفتي يه تير توي داشبور ماشين خورده بود؟ ماشين و ول کرديد؟
با سر جواب مثبت دادم. بارمان لبخند زد و گفت:
خيلي خوبه...
من که يه کم گيج شده بودم گفتم:
من نمي فهمم اين کارها براي چيه؟
بارمان پکي به سيگارش زد و گفت:
تو داستان زندگي منو نمي دوني... اين گروه زندگيمو سياه کرد... الانم بدشون نمي ياد مثل يه آشغال منو کنار بندازند... ولي خب... هنوزم منو به خاطر طرز تفکرم و نقشه هام مي خوان... چيزي که نمي دونند اينه که آدم وقتي خوش فکر باشه توي همه ي زمينه ها خوش فکره...
و نگاه معني داري بهم کرد. با تعجب گفتم:
يعني براشون نقشه داري؟
بارمان با همون شيطنت هميشگيش چشمکي بهم زد. آرامش خاصي پيدا کردم... نفس راحتي کشيدم. نور اميد به دلم تابيد...
ولي... چند ثانيه بعد با نگراني پرسيدم:
تو مطمئني منو نمي کشند؟
بارمان گفت:
کشتن تو پاک کردن صورت مسئله ست... آسون ترين ولي احمقانه ترين کاريه که مي شه کرد... اگه بکشنت تحقيقات پليس ادامه پيدا مي کنه... احتمال خيلي زيادي وجود داره که به شک و ترديد هاي پليس مهر تاييد بخوره... اونا هنوز هيچ مدرکي ندارند که اين گروه وجود داره و تو هم عضوشي. کشتن تو بدترين رديه که مي تونند از خودشون بذارند... در عوض توي نگه داشتنت خيلي حسن وجود داره. اولا اگه خيلي سقوط کني و بشي مثل خودشون... کاري که مطمئن باش سعي مي کنند باهات بکنند... احتمال زيادي وجود داره که بابات کنار بکشه و براي حفظ جون دخترش که اين دفعه از طرف پليس و قانون تهديد مي شه، سکوت کنه و همه ي تحقيقاتش و کنار بذاره... اين طوري يکي از دشمن هاشون و ساکت کردند... از طرف ديگه! جون تو چيز بي ارزشي نيست! دختر يه قاضيه کار کشتيه اي... در نتيجه توي شرايط بحراني با تهديد جون تو و حتي با گروگان گيري مي تونند شرايط و به نفع خودشون تغيير بدن... تو مي توني براشون حکم يه برگ برنده توي شرايط بحراني رو داشته باشي... حالا تو بهم بگو! کشتن تو چه نفعي مي تونه براشون داشته باشه؟ جز اينه که پليس و مشکوک مي کنه و شک و ترديدهاي بابات و مامورهايي که روي اين پرونده کار مي کنند شدت مي گيره... از طرفي! خيلي طبيعيه که بابات بعد از رو به رو شدن با اين مسئله توي کارش مصمم تر بشه. اين چيزيه که خيلي وقت ها شاهدش بوديم...
يه کم دلم به حرفاش گرم شد... رويا در زد و وارد شد. آهسته گفت:
دانيال اومده.
romangram.com | @romangram_com