#آن_نیمه_دیگر_پارت_157
دانيال رو بهم کرد و با پوزخندي گفت:
چيه؟ هنوزم دوست داري برسونمت کلانتري؟
نفسم توي سينه حبس شده بود... جدا طرف سروان بود؟ ماتم برده بود... لال شده بودم... دوست داشتم چشمام و روي هم بذارم و ببينم که همه ش خوابه... سرم گيج مي رفت.
رحيم آهسته گفت:
آقا کار درستي نکرديد که خودتون اومديد.
سرم و با دستام گرفتم. دانيال گفت:
دنبال شما نبودم ولي خب... ديدم که بهترين راه نجاتتون فعلا ماييم... ماشين و چي کار کرديد؟
رحيم سرش و پايين انداخت و گفت:
مجبور شديم ولش کنيم...
دانيال نوچ نوچي کرد و گفت:
اصلا خوب نيست... اگه اثر انگشت روي فرمون و چک کنند...
رحيم گفت:
روي فرمون يه عالمه اثر انگشت مونده... ديده بوديد که چند هزارتا رفته بود... احتمال اين که بتونند اثر انگشت و پيدا کنند کمه... آقا... يه چيز ديگه م هست... دوربين نزديک آپادانا از ماشين عکس گرفت.
دانيال داد زد:
چي؟
از جا پريدم. دانيال بازوم و گرفت و داد زد:
تو چه غلطي کردي؟
تته پته کنان گفتم:
من... خب... چيزه... پليس دنبالمون بود.
آب دهنم و قورت دادم و به خودم گفتم:
اين همون دانياله... اصلا نبايد ازش بترسي...
اخم کردم. توي جلد همون ترلان هميشگي رفتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com