#آن_نیمه_دیگر_پارت_153
از سمت چپ ماشين جلوييم سبقت گرفتم و وارد لاين سوم شدم. سپر به سپر پرشيا روندم. رحيم شيشه رو پايين داد. دو زاريم افتاد. تازه فهميدم که مي خواد چي کار کنه. با وحشت به مرد مو خاکستري که شيشه رو پايين داده بود و سيگار مي کشيد نگاه کردم. داد زدم:
چي کار مي کني؟
صداي شليک گلوله توي فضا پيچيد. جيغي زدم. خون از شقيقه ي مرد فواره زد. روي فرمون افتاد. ماشين کج شد و يه وانت از پشت بهش زد. سمندي که توي لاين اول بود ترمز دستي رو کشيد تا به کاپوت پرشيا نخوره... ماشينش کج شد و کنترل ماشين و از دست داد. عرض اتوبان و طي کرد و به ماشين پشت سريم خورد. صداي برخورد پياپي ماشين ها رو به هم شنيدم... اتوبان بسته شد.
به خودم اومدم. پام رو گاز بود... داشتم پرواز مي کردم. قلبم چرا اين قدر محکم مي زد؟ دستام چرا سر شده بود؟ چرا يادم رفته بود نفس بکشم؟
ديگه هيچ ماشيني پشت سرم نبود. بي اختيار از يه تاکسي سبقت گرفتم. صداي بوق چند تا ماشين از پشت سرم بلند شد. با يه حرکت مارپيچي چند تا ماشين و پست سر گذاشتم. ديگه نمي تونستم از توي آينه صحنه ي تصادف و ببينم... لال شده بودم... تمام بدنم سر شده بود. چطوري داشتم هنوز رانندگي مي کردم؟
يه دفعه حرکت دست بارمان روي پاش و به خاطر اوردم... انگار تازه خون به دستام پمپ شده بود... دستام گرم شد... چشمم به ساختمون هاي شهرک اکباتان افتاد... صد و بيست... نگاهي به عقربه ها کردم... يه کم بيشتر از صد تا بود... شايد صد و ده تا... پام و روي گاز گذاشتم. آب دهنم و قورت دادم. يه سبقت سريع... عقربه ها... صد و بيست تا... لايي کشيدم... رحيم دستش و به داشبورد گرفت و داد زد:
مواظب باش.
سبقت از سمت راست... عقربه ها... صد و سي تا... تو دلم گفتم:
بيشتر... بيشتر...
صداي بارمان توي گوشم پيچيد:
سرکشي کن... نه اون قدر که سرت و به باد بدي...
رحيم داد زد:
چه غلطي مي کني؟ سرعتت و بيار پايين.
به حرفش گوش ندادم... تو دلم گفتم:
پس اين دوربين لعنتي کجاست؟
هر چه قدر که جلوتر مي رفتيم تعداد ماشين ها بيشتر مي شد. رحيم بلندتر داد زد:
بهت مي گم کمش کن.
از يه 206 سبقت گرفتم. از فاصله ي کم بين دو تا تاکسي گذشتم. وارد لاين سرعت شدم... صداي بارمان توي گوشم بود:
يه کم دردسر درست کن.
نگاهي به عقربه ها کردم... صد و چهل تا....
بوق زدم... نور بالا زدم... هيونداي رو به روم کنار کشيد... ازش جلو زدم... يه بار ديگه شيطنت چشم هاي بارمان و به خاطر اوردم... عقربه ها... صد و شصت تا... دست بارمان و توي ذهنم عدد صد و بيست تا رو مي کشيد... بيشتر از صد و بيست بودم...
ماشين هاي جلوم هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد... ديگه نمي دونستم کجاي تهرانم... فقط داشتم گاز مي دادم. نذاشتم سرعتم کم شه... بيشتر گاز دادم... چشم هاي آبي بارمان جلوي چشمم اومد... صداي زخمي و جذابش نيروي بيشتري بهم داد... عقربه ها.... صد و هشتاد تا... رحيم اسلحه شو بيرون کشيد و گفت:
romangram.com | @romangram_com