#آن_نیمه_دیگر_پارت_141
دانيال با بداخلاقي گفت:
بدون خودش موبايلش به چه دردم مي خوره؟
مجيد گفت:
ولي آقا! خيلي داشت جلب توجه مي شد... نمي شد جلوي چشم اون همه آدم سوار موتورش کنيم. من که از اولم گفتم اين نقشه خيلي ايراد داره. بايد کار خودمون و مي کرديم. شما يه دفعه ديروز دستور داديد که نقشه رو عوض کنيم.
دانيال با دست هايي که از عصبانيت مي لرزيد دستمال و روي پاش پهن کرد و گفت:
الان مشکل ما اينه يا چيز ديگه؟
مجيد چيزي نگفت. دانيال به دستمال که خيس و پاره بود خيره شد. دعا مي کردم نتونه نوشته ها رو بخونه. سرش و بعد چند دقيقه از روي نوشته ها بلند کرد و گفت:
مجيد! موبايل دختره رو منهدم کن... پرونده ي راشدي رو هم بفرست براي تيم فرامرز!
دانيال رو بهم کرد. از عصبانيت نفس نفس مي زد... گفت:
جوهرش پخش شده ولي جوري نيست که نشه خوندش... کرج؟ دانيال؟... جدا؟
دستمال و به گوشه اي پرت کرد... چند تا نفس عميق کشيد و گفت:
چه قدرش يادش مي مونه؟ شهر کرج جايي نيست که اسمش از ذهن آدم بپره... محله ي قديمي هم به احتمال زياد يادش مي مونه... اسم دانيال هم که اسم سختي نيست... مي دوني چيه رادمان؟ گند زدي به هممون...
نفس عميقي کشيد. دستاش و توي هم گره کرد و سعي کرد ژست خونسرد هميشگيش و دوباره پيدا کنه. نتونست به خودش مسلط بشه. دستي به پيشونيش کشيد و بعد از مکثي طولاني گفت:
انگار قراره تاريخ تکرار شه... انگار مي خواي تکرار اون يکي قلت باشي... خوب يادم مي ياد... يادم مي ياد اون روزها که براي اولين بار بارمان و ديدم هميشه محو جذابيت صورتش مي شدم... شر بود... شيطون... زبون باز... سرکش... خوش فکر... جذاب... و... موفق! ... يه نگاه به داداشت بکن... هيچ چي جز يه آدم بدبخت که محتاج دست منه تا اون زهرماري و بهش برسونم نيست... تا حالا ازش پرسيدي که اون آدم مقاوم و سرکش چي شد؟ چه جوري شد که جاي خودش و به اين بره ي مطيع داد؟
نپرسيده بودم... زيرچشمي نگاهي به بارمان کردم... سرش و به ديوار تکيه داد و چشماش و بست... ولي مي تونستم حس و حالش و از توي صورتش بخونم... مي دونستم اگه چشماش باز بود مي تونستم درد و از چشماش بخونم... سرم و پايين انداختم... دانيال گفت:
توي يکي از ماموريت هاش مثل تو يه خراب کاري بزرگ و عمدي کردي... فرستادمش اون جايي که عرب ني انداخت... حالا نگاهش کن... دنبال مردي بگرد که مي شناختيش... ببين چي ازش مونده... سايه اي از کسي که عالم و آدم اعتقاد داشتند يه روز مرد بزرگي مي شه... دانشجوي پزشکي بهترين دانشگاه سراسري ايران...
سرم و توي دستم گرفتم... احساس کردم مو روي تنم سيخ شده... دانيال به سمتم اومد... دستش و روي شونه م گذاشت و گفت:
نمي خواستم اين کار و باهات بکنم... مي خواستم باهات راه بيام... من روي تو به عنوان هم تيمي م حساب باز کرده بودم... بد کردي... خودت هم خوب مي دوني که وسط بزرگترين ماموريتمون نمي تونيم بي خيالت بشيم... ولي چنان کاري باهات مي کنم که ديگه خودت هم خودت و نشناسي.
با پوزخندي ادامه داد:
به غلط کردن افتادنت براي همين بود؟ براي اين که سطح توقع منو پايين بياري؟ فکر مي کردم خيلي بدبخت و ضعيفي... نه انگار مرد شدي... ببين که چه طور مي خوام اين مرد و بشکنم و خوردش کنم...
romangram.com | @romangram_com