#آن_نیمه_دیگر_پارت_139
اميدوارم بقيه هم همين طوري فکر کنند.
شونه بالا انداختم. برخلاف بارمان که مضطرب بود من آروم بودم. کارم و درست انجام داده بودم. بايد توي يه فرصت مناسب به بارمان هشدار مي دادم که خودش و از اين گروه دور کنه. نبايد مي ذاشتم دست پليس بهش برسه. بارمان دستش و روي شونه م گذاشت و گفت:
تو هرکاري که مي تونستي کردي... براي تو فقط مهم اين بود که اعتماد اونا رو جلب کني که کردي. بقيه ش ديگه به تو مربوط نيست. از اين به بعد مي توني با خيال راحت تري نفس بکشي. ديگه کسي اينجا نيست که به خون تو تشنه باشه.
در همين موقع مجيد با لحن تمسخرآميزي گفت:
ببخشيد که وسط حرفتون مي پرم...
به سمتش چرخيدم. هنوز کاپشن سفيد دستش بود. چشمم به دستمال هايي افتاد که توي اون يکي دستش مچاله شده بود. قلبم توي سينه فرو ريخت. احساس کردم چشمم سياهي رفت... لال شدم... مجيد اسلحه ش و در اورد... قلبم و نشونه گرفت و گفت:
بارمان! اسلحه ت و تحويل بده...
احساس کردم بارمان سرجاش خشک شد. با ناباوري به اسلحه ي توي دست مجيد نگاه کرد. مجيد داد زد:
زود باش!
بارمان دستش و پشت شلوارش برد و اسلحه رو بيرون کشيد. قلبم محکم توي سينه مي زد... لو رفته بودم... مي دونستم... هميشه مي دونستم که نحسي دارم... اين دفعه هم نحسي من کار و خراب کرده بود... مرد دوم بين من و مجيد قرار گرفت و گفت:
تمومش کنيد!
مجيد با بداخلاقي گفت:
برو کنار!
مرد با لحني که سعي مي کرد آروم باشه گفت:
دانيال بايد در مورد اين زمينه تصميم بگيره...
نگاه معني داري به بارمان کرد و گفت:
مي دوني که!
بارمان با اسلحه ش مجيد و نشونه گرفت و گفت:
بگيرش کنار! اگه مردي خودم و نشونه بگير.
مجيد پوزخندي زد و با لحن تمسخرآميزي گفت:
romangram.com | @romangram_com