#آن_نیمه_دیگر_پارت_137
به بابات بگو با ارسلان تاجيک تماس بگيره. بگو دخترش دست مردي به اسم دانياله که هم دانشگاهي دخترش بوده. بگو ما رو توي يه زيرزمين توي يه محله ي قديمي توي کرج نگه مي دارند.
داشتم کم حرفي مي کردم. خطرناک بود. براي همين يه لحظه دست از نوشتن برداشتم و گفتم:
شما زخمي شديد؟
دختر گفت:
نه...
بغضش ترکيد و گفت:
مي خوام برم خونه مون.
دستمال تموم شده بود. ديگه نمي تونستم چيزي بنويسم. خودکار و سر جاش گذاشتم. توي آينه نگاه کردم. موتورها ازم فاصله گرفته بودند. سرعتم و بيشتر کردم. گفتم:
خب من مي رسونمتون. ديگه درست نيست پياده بريد. خانوم خيلي شانس اورديد. معلوم نيست چه بلايي مي خواستند سرتون بيارند.
از يه 405 سبقت گرفتم. جلوش در اومدم. ديگه موتورها رو نمي ديدم. دستمال و روي پاي دختره انداختم. سريع دستم و به نشونه ي سکوت روي بينيم گذاشتم.
قلبم توي دهنم بود. دختر رو زيرنظر داشتم. چشماش گرد شد... دستاش به لرزه در اومد... حس کردم الان جلو چشمم سکته مي کنه... دهنش باز و بسته مي شد ولي صدايي از دهنش خارج نمي شد.
حواسم و به مسير دادم. داشتيم به خيابون مي رسيدم. تو دلم گفتم:
بجنب ديگه! به خودت مسلط شو.
دستام يخ زده بود. از شدت هيجان و استرس داشتم مي مردم.
دختر دستمال و مچاله کرد و توي جبيش گذاشت. اشکاش دوباره روي صورتش ريخت. دستش و جلوي دهنش گذاشت... يه نفس عميق کشيد. دستش و پايين انداخت و گفت:
آقا! شما داريد کجا مي ريد؟
نفس راحتي کشيدم. رنگش مثل گچ سفيد شده بود. لبش و به دندون گرفت. به آينه نگاه کردم... باز هم موتوري ها!
گفتم:
هيچ جا! بي اختيار اومدم اين سمت. نيست که شلوغه... آخه مي خواستم از موتوريه دور شم.
با دست به دختر اشاره کردم که ادامه بده. دستاش و دوباره مشت کرد. داشت زهره ترک مي شد. چونه ش اون قدر مي لرزيد که صداش در نمي اومد. نفس عميقي کشيد و گفت:
لطفا دور بزنيد... خيلي از خونه مون دور شديد.
به گريه افتاده بود. گفتم:
romangram.com | @romangram_com