#آن_نیمه_دیگر_پارت_122


رادمان يه نگاه پر از غرور بهم کرد... نگاهش اين معني رو مي داد که " مگه مي شه نباشم؟! " چشم غره اي بهش رفتم و يه دفعه از دهنم پريد و گفتم:

من اصلا از پسرهاي اين تيپي خوشم نمي ياد.

رادمان با تعجب نگاهم کرد. بارمان بلند زير خنده زد. رنگ به رنگ شدم... آخه اين چه حرفي بود که زدم؟ رادمان همين طور بر و بر نگاهم مي کرد. اي کاش اين نگاه خيره ش و ازم مي گرفت. يه کم خجالت کشيدم. حرف نسنجيده اي زده بودم. خوشبختانه بارمان قضيه رو جمع و جور کرد و گفت:

زود باش نظر بده ديگه!

به سمت لباس ها رفتم. نگاه رادمان و روي خودم احساس مي کردم. بارمان خنده کنان به برادرش گفت:

خوب زد تو برجکت ها!

گونه هام داغ شد... حالا مگه ول مي کردند؟! چشمم به يه شال گردن آبي خوشرنگ افتاد. اونو از بين لباس ها جدا کردم. يه کت مشکي اسپرت هم که جلوش چرم کار شده بود برداشتم و دست رادمان دادم و گفتم:

اينم نظر من!

رادمان لباس ها رو از دستم گرفت. از اين پذيرش غيرمنتظره تعجب کردم و سرم و بلند کردم. يه لحظه محو چشم هاي خوش حالتش شدم. تا حالا صورتش و از اون فاصله نديده بودم. يه لبخند جذاب و دخترکش زد و آهسته گفت:

اون وقت تو از چه تيپ پسري خوشت مي ياد؟

يه لحظه شيطنت و از توي چشماش خوندم... نه! انگار واقعا برادر دوقلوي بارمان بود! من از پسرهاي چشم رنگي و مو مشکي خوشم مي اومد... يعني يکي مثل رادمان ولي... نمي شد که بگم! براي همين اولين چيزي که به ذهنم رسيد و گفتم:

پسر چشم ابرو مشکي!

رادمان ابرو بالا انداخت و گفت:

آهان! يکي مثل همون دوست پسر سابقت!

با تعجب نگاهش کردم. هيچ وقت از اين حرف ها نمي زد. ازش فاصله گرفتم و چشمم و از صورت خوشگلش که با هاله اي از شيطنت جذاب تر هم شده بود گرفتم.

در همين موقع بارمان گفت:

من با ترلان موافقم. به نظرم دخترها پونزده شونزده ساله اين طور تيپ ها رو بيشتر دوست دارند.

جا خوردم. پونزده شونزده ساله؟... يادم افتاد که توي اتاقش هم بهم گفته بود دختر هيفده ساله... اين جدا فکر کرده بود که من اين قدر کوچيکم؟

پوزخندي زدم و سرم و برگردوندم. پشت سر دختر مو مشکي از اتاق خارج شدم. بارمان هم بيرون اومد تا رادمان لباسش و عوض کنه. به ديوار تکيه دادم و داشتم فکر مي کردم سرم و کجا گرم کنم که بارمان بهم نزديک شد. دست راستش و به ديوار تکيه داد و صورتش و جلوي صورتم گرفت و گفت:

سليقه ت هم که خوبه کوچولو!

دوباره داشت شيطون مي شد. اخمي کردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com