#آن_نیمه_دیگر_پارت_118


آهان! اون وقت براي چي براش دنبال راننده مي گشتن؟

رويا با يه سيني شکلات داغ وارد اتاق شد. بوي خوب نوشيدني لبخندي روي لبم نشوند. رويا سيني رو جلوي بارمان خم کرد. بارمان سيگارش و خاموش کرد و يکي از ليوان ها رو برداشت. منتظر جوابم بودم. بهش زل زده بودم و حتي پلک هم نمي زدم... ولي سکوت بارمان نشون مي داد که خيال جواب دادن نداره. رويا سيني رو جلوم گرفت. بدون هيچ حرفي يه ليوان برداشتم. رويا نگاهي به رادمان کرد که اون طرف اتاق روي زمين دمر دراز کشيده بود. يه سري ورق روي زمين پهن کرده بود و در حالي که پوست لبش و با دندون مي کند نوشته ها رو مي خوند. هر چند دقيقه يه بار با خودکار قرمز دور يه سري چيزها خط مي کشيد. از تکون هاي عصبي که به پاش مي داد فهميدم اضطراب داره. بالاخره متوجه نگاه خيره ي رويا شد. با سر اشاره کرد که چيزي نمي خوره.

بارمان روي تخت نيم خيز شد و گفت:

اين سوال و بايد از اون سايه ي خدا بيامرز بپرسي. قاعدتا بايد مي رفت سراغ آدم هاي سابقه دار و يه نفر و متقاعد مي کرد که با رئيس همکاري کنه... نه اين که بياد سراغ يه دختر هيفده ساله و به زور مجبورش کنه... کلا سايه توي اين مدت همکاريش با ما خيلي گند زد... اينم روش.

من و رويا با تعجب به بارمان زل زديم. حتي نگاه رادمان هم روي ورق هاي پخش شده روي زمين ثابت موند. رويا با تعجب گفت:

سايه مرده؟

بارمان ليوان و به سمت دهنش برد و با سر جواب مثبت داد. رويا پرسيد:

چطوري؟

رادمان سرش و بلند کرد و به برادرش نگاه کرد. بارمان با خونسردي نوشيدنيش و مزه مزه کرد و گفت:

به خاطر خراب کاريش مجازات شد...اين دختر و به اين بازي کشوند و گند زد. دانيال هم کشتش.

رادمان سرش و پايين انداخت. نگاهش روي يه نقطه ي ثابت مونده بود. مشخص بود که فکرش مشغول شده. آهي کشيدم. نمي دونستم اين که بابت مرگ سايه خوشحال باشم عيبي داره يا نه. هيچ وقت فکر نمي کردم به جايي برسم که مرگ يه آدم خوشحالم کنه. از اون آدم هايي نبودم که تا بگن فلان مجرم و اعدام کردند بگم خدا رو شکر! هميشه سر مجازات اعدام با بابام بحث داشتم. با اين حال از شنيدن خبر مرگ سايه يه حس سبکي بهم دست داد. لبخندي زدم و ليوان نوشيدنيم و به سمت دهنم بردم. تصوير سايه جلوي چشمم جون گرفت... با اون موهاي مش کرده... و چشم هايي که هيچ وقت نفهميدم چه رنگيه... صداش توي ذهنم پيچيد:

زدي آدم کشتي... مي فهمي؟ تو که تصديق نداري... مي دوني يعني چي؟... يعني قتل عمد!

يه لحظه به خودم پيچيدم. ازش متنفر بودم... چند نفر و بازي داده بود تا کارش و پيش ببره؟ به زني فکر کردم که زير چرخ هاي ماشينم جون داد... اشتهام کور شد. ليوان و روي زمين گذاشتم. يه بار ديگه تصوير چشم هاي سياه زن با اون صورت له شده جلوي چشمام ظاهر شد... سرم و به ديوار تکيه دادم... سعي کردم اين افکار و از ذهنم بيرون بريزم... خبر مرگ سايه يه کمي روحم و تسکين داد. زيرلب گفتم:

حقش بود!

بارمان رو به به برادرش کرد و گفت:

متوجه ماجرا شدي؟

رادمان پلک زد. بدون اين که سرش و بالا کنه گفت:

تا حدودي!

بارمان از روي تخت بلند شد. کش و قوسي به بدنش داد و گفت:

بلند شو ديگه... وقت زيادي نداريم.

رادمان ورق ها رو از روي زمين جمع کرد و توي يه پوشه ي آبي رنگ گذاشت. با ناراحتي گفت:


romangram.com | @romangram_com