#آن_نیمه_دیگر_پارت_116
هم دانشگاهي بوديم.
رادمان پوزخندي زد و گفت:
اين طوري وارد باند نشد. قبلا با ما کار مي کرد... بعد ديدند که کارش زياد خوب نيست و بردنش که توي لابراتور کار کنه.
ابرو بالا انداختم و پرسيدم:
شما چي کار مي کرديد؟
رادمان دست به سينه زد. سرش و بلند کرد و گفت:
همين کاري که الان بايد بکنم.
منتظر نگاهش کردم... اميدوار بودم بالاخره بهم بگه که قبلا چي کار مي کرده. رادمان ادامه داد:
ببين ترلان! هدف خودت و مشخص کن. يا بايد بموني و پليس بازي در بياري يا بايد به فکر فرار باشي. فقط يکي از اين دو تا رو مي توني انتخاب کني. نه جفتش رو!
عصباني شدم. اخم کردم و گفتم:
اون چيزي که مخفيش مي کني همون چيزيه که غيرم*س*تقيم باعث شد من اينجا گرفتار بشم.
رادمان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
بهت اطمينان مي دم که هيچ ربطي نداره... تو هم به جاي فضولي کردن بهتره يه وعده غذا بخوري که اعصابت سر جاش بياد.
خيلي بهم برخورد. تا حالا نديده بودم که اين طوري صحبت کنه... اون که هميشه مودب بود...
نگاهي تحقيرآميز بهش کردم و گفتم:
توام اگه فکر نجات دادن خودتي بايد يه کم سفت و سخت باشي... خيلي زود به غلط کردن مي افتي.
پشتم و بهش کردم و به سمت اتاق رويا رفتم. همين که دستم و به سمت دستگيره دراز کردم در اتاق بارمان باز شد. چشم تو چشم شديم... ديگه نه فين فين مي کردم و نه عصبي به نظر مي رسيد. با همون نگاه شيطونش سرتا پام و از نظر گذروند و گفت:
فکر کنم از امروز رسما همکار شديم.
اخم کردم و گفتم:
متاسفانه اين طور به نظر مي رسه...
چشماشو يه کم تنگ کرد و يه لبخند کمرنگ روي لبش نشست. اون قدر نگاهش بي پروا بود که نتونستم بيشتر از اين تحملش کنم. در اتاق رويا رو باز کردم و خودم و توي اتاق انداختم. رويا کلاه سوئي شرتش و از روي سرش انداخته بود و تند تند با کيبورد چيزي رو تايپ مي کرد. اصلا نگاهم نکرد. معلوم بود که کار مهمي داره. بدون توجه به اون خودم و روي تخت انداختم.
romangram.com | @romangram_com