#آن_نیمه_دیگر_پارت_105

ترلان چيزي نگفت. خواست سرش و پايين بندازه که يه دفعه بارمان داد زد:

سرت و بالا کن!

ترلان از جا پريد. تو دلم دعا مي کردم که بارمان جوش نياره. مي دونستم که وقتي عصباني مي شه ديوونه مي شه.

بارمان پوفي کرد و گفت:

دوستته يا خواهرته؟

ترلان آهسته گفت:

دوستم.

بارمان با لحن کوبنده اي گفت:

پس حتما خواهرته!

ترلان مظلومانه گفت:

راستش و مي گم!

بارمان سرش و به نشانه ي تاييد تکون داد و گفت:

براي اولين بار!

سرم و با تاسف اين طرف و اون طرف کردم و بعد پايين انداختم. گفتم:

تمام مدت با سايه ما رو ديد مي زدي... مگه نه؟

بارمان شونه بالا انداخت و گفت:

فقط گزارشا رو مي خوندم. آدرس خونه ي رضا رو که خوندم زياد شکه نشدم... انتظار داشتم که سراغش بري.

آهي کشيد و ادامه داد:

بذاريد يه چيزي رو براي شما دو تا روشن کنم... مي دونم که باهاتون چي کار مي کنند... اول با پاپوش مي کشنتون اينجا... طوري که متوجه بشيد اينجا براتون يه پناهگاهه... طوري که متوجه بشيد خودتون هم خلاف کاريد. امروز در واقع روز مرگ شما توي دنياي بيرون بوده... با دنياي بيرون خداحافظي بکنيد...

مکثي کرد. من و ترلان متاثر از زندگي خودمون بوديم... سکوت کرده بوديم. راست مي گفت... ياد شهرام افتادم... هم ناراحت بودم و هم دلم براي خود بدبختم مي سوخت... بارمان ادامه داد:

بعد يه کاري مي کنن که خوردتون بکنند...

نگاهي به ترلان انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com