#آن_نیمه_دیگر_پارت_102
بارمان از جاش بلند شد و گفت:
خودت مي فهمي.
دوست نداشتم جلوي اون با ترلان رو به رو شم. مي دونستم بارمان خيلي راحت مي تونه احساسات و فکرم و بخونه. دوست نداشتم بفهمه که ترلان و مي شناسم. نمي دونستم تا چه حد مي شه بهش اعتماد کرد.
از جام بلند شدم و دنبال بارمان رفتم. وارد اتاق ترلان شديم. ترلان يه گوشه روي زمين نشسته بود و به ديوار تکيه داده بود. چشمم و دورتا دور اتاق چرخوندم. ديوارهاش و زمينش نسبت به اتاق هاي ديگه تميزتر بود. يه تخت مشابه تخت بارمان توي اتاق بود با اين تفاوت که کاملا تميز و مرتب بود. مشخص بود که توي اون اتاق يه دختر زندگي مي کنه نه پسر شل*خ*ته اي مثل بارمان! يه ميز کامپيوتر به نسبت بزرگ توي اتاق بود که روي اون مي تونستم دو تا کيس و سه تا مانيتور ببينم... احتمالا مربوط به کارهاي رويا بود. از شانس بد من مانيتورها خاموش بودند... دوست داشتم ببينم رويا چه تيپ کاري رو انجام مي ده.
بارمان در اتاق و بست. روي زمين و جلوي پاي ترلان نشست. من کنار ديوار ايستادم و دست به سينه زدم. سعي مي کردم اصلا ترلان و نگاه نکنم. بارمان همون طور که به زمين زل زده بود گفت:
فردا شب مي يان که ببيننت... بهت پيشنهاد مي کنم باهاشون همکاري کني. اينجا آدمايي که به درد نخورن و آزاد مي کنند... البته با مرگشون.
ترلان هيچ عکس العملي نشون نداد. بارمان با انگشت ضربه اي به گونه ي او زد و گفت:
کري؟ دارم با تو حرف مي زنم ها!
ترلان سرش و يه کم بالا اورد. با صدايي گرفته گفت:
شما شغلتون چيه؟ براي چه باندي کار مي کنيد؟... فقط لطفا نگو که براي ايران هورمون کار مي کنيد!
بارمان آهسته خنديد و گفت:
ايران هورمون چيه ديگه؟
ترلان چپ چپ بهش نگاه کرد. بارمان گفت:
مواد مخدر.
ترلان با لحن کوبنده اي گفت:
تو فکر مي کني من حاضر مي شم با کسايي همکاري کنم که مي خوان ملت و معتاد و بدبخت کنند؟ آدم هايي که مي خوان کسايي مثل تو رو تحويل جامعه بدن؟
بارمان ابروي راستش و بالا انداخت... فک پايينش و کمي جلو داد... فهميدم بهش برخورده. همون طور که انتظار داشتم لحن حرف زدنش عوض شد و گفت:
خيلي داري تند مي ري دختر! حرف اضافه بزني سوار ماشينت مي کنم و مي برم تحويل پليس مي دمت! يادت که نرفته! به جرم قتل تحت تعقيبي! فکرم نکن خيلي بچه زرنگي! بهتر از اون چيزي که بتوني تصورش و بکني بلديم چطوري خودمون و مخفي کنيم. اون وقت کسي که اين وسط ضرر مي کنه تويي! چند سال که بيفتي زندون آب خنک بخوري ياد مي گيري بلبل زبوني نکني و درس اخلاق ندي.
چشم هاي ترلان از وحشت چهار تا شد. يه لحظه نفسم توي سينه حبس شد. به جرم قتل؟ پس اين همون پاپوشي بود که سايه براي اونم درست کرده بود... تنها موردي که هيچ جاي برگشتي براي آدم نمي ذاره... تنها موردي که بدترين مجازات و داره... چيزي که آدم سعي مي کنه تا ابد ازش فرار کنه... جرمي که نه خودش مي تونه بپذيرتش نه جرئت مي کنه شانسش و براي تبرئه شدن امتحان کنه... تنها کاري که سايه خوب مي تونست انجام بده...
بارمان گفت:
خب... خورده فرمايشي در مورد مسائل اخلاقي نداري؟
romangram.com | @romangram_com