#آلاگل_پارت_412
حتي اون لباساي خوشگل با رنگ شادش هم نميتونست، رنگ غم چشمامو تغيير بده ...
دقيقا دوروز گذشته ..
مهراد بهم گفت حتما تا آخرهفته يعني چهار روز ديگه رسما طلاق ميگيرم و هرکس راه خودشو ميره ...
سپيدار هرچي اصرار کرد واسه شام بيام پايين قبول نکردم ..مگه ميتونستم تو اين موقعيت چيزي هم بخورم؟!
از پنجره نگاهي به بيرون انداختم باران نم نم ميباريد..
سيوشرتمو پوشيدم و کلاهشو انداختم رو سرم..مطمئن بود الان همه خوابن ...
آهسته پله هارو رفتم پايين...هيچکس نبود..آروم در رو بازکردم و وارد حياط شدم.تا بهشت کوچيکه پاتند کردم ...
اول يه نگاه انداختم ..خداروشکر مهراد اونجا نبود..يکم تاريک بود.
تقريبا وسط حياط ايستاده بودم و نگاه به آسمون ميکردم ....
زيرلب با خدا زمزمه ميکردم ...
_خدايا ...تو که ميدوني من چقدر دوسش دارم..خداجونم يه راهي نشونم بده ..اگه برم از پيشش ديوونه ميشم . ..اگه حتي يه ذره هم دوستم داره بهم بفهمون ...
بارون شدت گرفته بود ....اشکام با قطره هاي بارون مخلوط شده بود ...
romangram.com | @romangram_com