#آلاگل_پارت_397

_من و فرهاد کي باهم حرف زديم که الان بخوايم راجع به تو حرف بزنيم!؟!؟!تو و برادر من معلوم نيست زيرآبي چيکار ميکنيد که بعدا گندش در مياد..نمونه اش همون آسلي خانـــوم!!اينم مثل آسلي و بقيه است نه؟؟بعد دوروز ميذاريش کنار..!

پوزخندي زدم و گفتم

_نه..من با آلاگل ازدواج کردم...زنمه...درضمن ديگه اسم اون دختره ي عوضي رو جلوي من نيار...

تک خنده اي کرد و گفت

_تا حالا نديده بودم وقتي جدي هستي،شــوخي کني!!

_شوخي نميکنم ...تازه ازدواج کرديم و اومديم اينجا...

از لحن فوق جديم مطمئن شد و گفت

_ اِاِاِ پس واقعيه!مبارک باشه....بي معرفت شدي مهراد..

_تو که نميومدي ايران...بعدشم يه جشن مختصر بود!

همون لحظه گوشيم زنگ خورد ..فرهاد بود

_جانم فرهاد...؟؟

_جانت بي بلا ...کجايي پســر؟؟؟

نگاهي به فرشاد کردم ..سرگرم کارش بود

romangram.com | @romangram_com