#آلاگل_پارت_395
زمزمه وار گفتم
_هواشو داشته باش ...
رفتم بيرون...کنار ماشين وايستادم...سيگارمو در آوردم ...
نميدونم چقدر وقته اينجا وايستادم و چندتا سيگار کشيدم...ولي ديگه دلم طاقت نداره...بسمت اتاقش رفتم...هيچکس پيشش نبود...
سرم تو دست ظريفش بود ...
صندلي روگذاشتم کنار تختش و نشستم...
خيره نگاهش ميکردم...خدايا زودتر خوب بشه!!
جرات کردم و انگشتمو نوازشگونه رو دستش کشيدم ...
چرا انقدر ناراحت بود؟؟فقط ميخوام بفهمم از چيشده و از چي انقدر ناراحت بوده؟!!؟
اگه...تقصير من باشه..هيچوقت خودمو نميبخشم!
چرا تقصيرمن؟مگه آلاگل اهميتي هم به من ميده؟؟!؟
چقدر چشماش غمگين بود.... !سرم داشت منفجرميشد..
از اتاق خارج شدم و بسمت اتاق فرشاد رفتم.
romangram.com | @romangram_com