#آلاگل_پارت_364
انقدر خسته بودم که رو اولين کاناپه ولو شدم...هم گرسنه بودم و هم خسته!
مهراد گفت شام رو بيرون بخوريم ولي من ديگه جون نداشتم حتي بشينم...
_فردا بليط ميگيرم که زودتر بريم...!بيا شامتو بخور برو بخواب...
بدون حرف از جام بلندشدم و رفتم سرميز شام...مهراد که رفت تو اتاقش پيش سپيدار نشستم و کلي باهم حرف زديم...!خستگي از تنم بيرون رفته بود...
قرارشد فردا برم دانشگاه و واسه اين يه هفته مرخصي بگيرم...
وارد اتاقم شدم و يه راست رفتم تو حمام ...يه دوش نيمساعته گرفتم و اومدم بيرون..
موهامو خيس بافتم ...خيلي بلندشده بود!بايد کوتاهشون کنم...
نگاهم به لپ تاب خورد...روشنش کردم و رفتم تو نت...همون موقع باراد پي ام داد
_سلام...خوبي؟!
بارانا_سلام مرسي باراد...تو چطوري؟!
باراد_من عاليم....امروز،خيلي خوب بود!
بارانا_خوبه...اميدوارم هميشه خوب باشه روزات!
در حال تايپ بود...چراغ رو خاموش کردم و خزيدم زير پتو..
romangram.com | @romangram_com