#آلاگل_پارت_362

نگاهم بين دوتا چشماي خوشرنگش در گردش بود...!

عصبانيتش تموم شد!!

انگشتشو از رو چونم برداشت و صورتشو برد عقب تر...!

خيره تو چشماي هم بوديم...چي بود تو چشماش که قلبم داشت از جا کنده ميشد؟؟؟

نميدونم از دستش رو بازوم بود يا از نگاه عميقش که انگار داشتم تو حرارت ميسوختم...!

دستش از رو بازوم افتاد ..پلک زدم و بالاخره نگاه ازش گرفتم...

اونم نگاه ازم برداشت و دستشو کرد تو جيبش...

خودمو مشغول ديدن لباسا نشون دادم و خونسرد گفتم

_ميپوشم اما اگه دوست نداشتم نميخريم ها...

_باشه...

وارد مغازه شديم و مهراد به فروشنده گفت کدوم لباسارو بياره.

برگشتم و تو آيينه نگاهي به خودم انداختم ...به جرات ميتونستم بگم فوق العاده بود!!!!

يه لباس بلند که يکم دنباله دار بود...!

romangram.com | @romangram_com