#آلاگل_پارت_324
لباس همو عوض کردم و خزيدم زير پتو.بين خواب و بيداري بودم که احساس کردم مهراد وارد اتاق شد.
بالاخره چشمام روهم افتاد و خوابم برد و ديگه هيچي نفهميدم...
يه دفعه با صداي زنگ ساعت از خواب پريدم و با ترس به کنارم نگاه کردم...اووف مهراد نبود!!نگاهم رو زمين ثابت موند ..مهراد رو زمين خوابيده بود ..!صداي مذخرف و رو مخ ساعت باعث شد نگاه از مهراد بگيرم..اووه ساعت7 بود!حتما مهراد ميخواد با پدرجون بره!اصلا حال نداشتم برم صداش بزنم..خداروشکر خودش بيدار شد.منم که هنوز خوابم ميومد،دوباره سر رو بالش گذاشتم....
_آلاگل؟؟آلا؟؟
با صداي کسي که اسممو صدا ميزد،آروم و بيحال چشمامو بازکردم و به فرد روبه روم خيره شدم..سپيدار بود!...
_هوم...؟چيه سپيدار؟
_نميخواي بلند بشي گلم؟!يکساعت ديگه يوني کلاس داريم.کلاس قبلي هم که نيومدي!..
متفکر گفتم
_جدا؟؟..اصلا يادم نبود...مهراد اينجا نيست؟!
_نه !با پدرشون رفتن بيرون..
_باشه..برو آماده بشم ميام عزيزم..
_اوکي!منتظرتم.
دل از خواب کندم و بلندشدم.سريع حاضرشدم و رفتم پايين..
romangram.com | @romangram_com