#آلاگل_پارت_313


يه دفعه به خودم اومدم و سريع رفتم عقب...قلبم تند ميزد!اتفاق خاصي نيوفتاده بود ولي نميدونستم چرا ميترسيدم مهراد اين حرکتم رو بفهمه !!

دستي تو پيشونيم کشيدم ...نگاهم که بهش ميخورد دوباره قلبم تند تر ميزد....کلافه از اين قضيه و واسه فراموش کردنش آروم مهراد رو صدا زدم...بيدار شد و با حالت گنگي نگاهم ميکرد!

_بلندشو سوپتو بخور.داروهاتم هست...!

انگار که عادت هميشگيش باشه دستي کشيد تو موهاش تا بفرستشون عقب!! منم مبهوت بهش نگاه ميکردم...نکنه بفهمه؟؟؟وااي خوب بفهمه چي ميشه مگه؟من که با قصد بدي اينکارو نکردم فقط خواستم...راحت باشه! دوباره وجدان عـزيز به حرف اومد_مهراد راحت باشه يا تو اين مدلي دوستداشتي؟!؟!!؟

با تکون دستي بخودم اومدم و گيج گفتم

_هــــان؟!؟

با اون بي حاليش خنده ي کوتاهي کرد و گفت

_خوبي آلاگل؟؟چرا به من خيره شدي؟چيزي شده؟؟!!

عصبي از دست خودم نگاه ازش گرفتم و گفتم

_نخــــير من اصلا به تو نگاه نميکردم اشتباه ميکني...

تعجب از قيافش معلوم بود خواست حرفي بزنه که قاشقشو پراز سوپ کردم و بردم به سمت دهانش...

رفت بخوره که دوباره ياد کارم و خيره شدنم افتادم ...با قيض قاشق رو تو بشقاب انداختم و گفتم


romangram.com | @romangram_com