#آلاگل_پارت_296
فردا بايد ميرفتم دانشگاه ...جزوه هامو خوندم و بدون اينکه غذا بخورم پريدم رو تخت و خيلي زود خوابم برد....
نميدونم ساعت چندبود که از تشنگي داشتم خفه ميشدم...کم مونده بود به سرفه بيوفتم.
يه دفعه معدم هم به طرز عجيبي ميسوخت...بابا گفته نبود نبايد معدم خالي بمونه..!
در اتاقمو باز کردم و رفتم پايين...ساعت 1 نصفه شب بود.
سريع آب خوردم و بعدش هم چندلقمه غذا خوردم و برگشتم بالا...
صداي بلند کسي به گوشم ميخورد...هنوز هم خواب آلو بودم ...هرچي بيشتر نزديک ميشدم صدا بيشترميشد...صداي مهراد بود!!!
ميترسيدم نزديک بشم و از دوربين منو ببينه ...
تا برم تو اتاقم يکم معطل کردم و دستمو گذاشتم رو دلم و خم شدم که اگه ديد فکرکنه حالم خوب نيست نه اينکه فالگوش وايستادم!!!خخخ
_ببين دخترجون..بهتره بري پي کارت!خودتم خوب ميدوني دوستت نـدارم!
.......
_چــي؟؟؟...خنده ي عصبي سر داد و گفت
_من گفتم باهات ازدواج ميکنم؟؟؟!!خواب زده شدي نصفه شبيــا!!! ..اگه متاهل هم نبودم بازم نميومدم سمتت...من قيد آسلي رو هم زدم.هردوتون يه جور رفتار ميکرديد...ميدونستي که از چه کاري بدم مياد دقيقا همونو انجام دادي...آسلي هم مثل تو!!!
romangram.com | @romangram_com