#آلاگل_پارت_255
لبخند مهربوني زد ...فرانک قهوه هامونو آورد و مشغول ديدن يه فيلم طنز شديم...
_آلاگل؟؟آماده اي؟؟؟زود باش ديگه...
جوابي به مهراد ندادم و شيشه ادکلن رو روخودم خالي کردم ..از آيينه اتاقم دل کندم.
در اتاق رو بازکردم ...مهراد مثل اکثر اوقاتش کت و شلوار پوشيده بود ..منم يه تيپ تقريبا رسمي و مناسب زده بودم.
تا ماشين بدون حرف حرکت کرديم...سپيدار رو نديدم که ازش خداحافظي کنم ..
آهنگ ملايمي تو فضاي ماشين پخش شده بود...
_ميشه بري يه رستوران نزديک؟؟
_چرا؟؟چه فرقي داره؟
بدون اينکه نگاهش کنم گفتم
_ميخوام زودتر برم خونه...
نيم نگاهي بهم انداخت و گفت
_خونه؟؟از خداتم باشه دادي با من ميري بيرون ...
_فعلا که نه از خدامه و نه هيچ ميلي به کنارتو بودن دارم...من کنار تو بيشتر حس غريبه بودن بهم دست ميده تا کنار رضا و فرانک و سپيدار...
romangram.com | @romangram_com