#آخته_پارت_239
- اکی، قبل اومدنم خبر میدمت.
- منتظرتم.
و قطع کرد. مغموم روی زمین پایین تخت چمباتمه زدم. هنوز یک دقیقه هم از زنگ ریحان نگذشته بود که دوباره موبایلم به صدا در آمد. این بار مهدی بود. شاد و سرزنده گفت:
- سلام بانو، مشغول بودی!
سلام کردن به کل یادم رفت.
- ریحان زنگ زده بود.
لحنش محکم و جدی شد.
- خب؟
- حالش خیلی بد بود گفت میخواد برم پیشش.
- اهوم، با خانواده هماهنگ کن یه سر برو پیشش.
از اینکه مخالف نبود و ناراحتم نمیکرد خوشحال شدم.
romangram.com | @romangram_com