#آخته_پارت_117

- علیکم السلام بانو!

کلمات از ذهنم می‌گریختند و با سردرگمی به مهدی از گوشه‌ی پنجره خیره بودم.

- لیلی خانم؟!

چشمانم را بستم و یک آن پرده را کنار زدم و هم‌ زمان گفتم:

- حس می‌کنم یه عذرخواهی بهت بدکارم.

نگاه خندانش را به‌سمت پنجره‌ی اتاقم کشاند؛ اما فوری به پایین برگشت.

آرام گفت:

- فکر می‌کردم حل شد که همچی؟

فهمیدم باز بی حجاب هستم به سرعت شالی را روی سر انداختم و باز پشت پنجره برگشتم.

- خب جای من تو...

خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com