#اگه_بدونی_پارت_165
_ بدو بيا الان سال تحويل ميشه.
بابا - ببينم چرا سرکه سر سفره نيست.
خنديدمو گفتم:
- خانومت از بوش بدش مياد.
بابا خنديدو گفت:
_ راست ميگه سيما؟.
مامان - بجاي سرکه اسفند گذاشتم انقدر شلوغش نکنيد.
از پشت ب*غ*لش کردمو گونشو ب*و*سيدم.
_ اخه مامانم اسفند چه ربطي به سرکه داره؟.
مامان پشته چشي نازک کردو گفت:
_ ربطشو بعدا ميفهمي. انقدر رو اعصابه من راه نريد سال تحويل شدا.
با صداي هليا به خودم اومدم.
_ سوگند. سوگند.
سرمو بالا اووردمو جواب دادم:
_ جانم؟.
چهره ي همه نگران بود.
_ خوبي؟
لبخند زدمو گفتم:
_ اره عزيزم.
فرنگيس خانوم با حسه مادرانه اي گفت:
_ طوري شده دخترم؟.
_ نه مامان خوبم.
مامان؟.؟.؟ چرا گفتم مامان؟.؟. نميدونم چرا يه دفعه از دهنم پريد خواستم بگم ببخشيد که فرنگيس خانوم با يه
لبخند خيلي خاص به سمتم اومدو سرمو ب*و*سيد.
_ قربون مامان گفتنت برم دختر عزيزم.
romangram.com | @romangram_com