#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_439


تا بغض این دیوونه نشکسته





« دنیای من، پویا بیاتی »





اشکام راه گرفت. به هق هق افتادم. در اتاق باز شد و آروین با چشمایی خیس و قرمز روبروم وایساد. با دیدنش خودم رو پرت کردم تو بغلش! آخه یکی نیست بگه شما دو تا که نمی تونین از هم دل بکـَنین، خود آزاری دارین می خواین جدا شین و این بلاها رو سر خودتون میارین؟

لباس تنش نبود و بدنش سردِ سرد بود. سرم رو روی سینه ی لختش گذاشته بودم و سینه اش از اشکام خیس بود. بدترین شب عمرم بود. تو آغوشش آروم شده بودم. آغوشش معجزه بود. منو جادو می کرد. از این به بعد، چه جوری آروم شم؟ تو آغوش کی گریه کنم؟ کی می تونه همدم شبام و پناه اشکام باشه؟ از بغلش اومدم بیرون. خم شد و اشکام رو با انگشت شصتش آروم پاک کرد.

ـ راویس؟! عشق یکی یه دونه ی من! این قدر گریه نکن. به خدا وقتی می بینیم این جوری می کنی، بیشتر داغون میشم. مگه تصمیم خودت نبود؟ مگه خودت نخواستی از هم جدا شیم؟ پس چرا این کارا رو با خودت می کنی؟ راویس...

سرم رو انداختم پایین و با بغض گفتم:

ـ شب بخیر همخونه!

با چشای گرد شده و غم تو نگاش نگام کرد. خودمم نمی دونم چه مرگم شده بود. چرا بهش گفتم همخونه؟ آروین شوهرم بود. آروین صدام کرد. توجهی نکردم و رفتم تو اتاق خواب و در رو از داخل قفل کردم. از این که پیشم نمونده بود، ناراحت بودم. چرا رفته بود اتاق خودش؟ این چند ساعت باقیمونده رو نمی تونست تحمل کنه؟ این قدر سخت بود براش؟ فردا صبح زود آرسام می اومد دنبالم و دیگه منو نمی دید. چرا داشت ازم دوری می کرد؟ می خواد به نبودنم عادت کنه؟ اشکام راه گرفت. قلب نصفه ی تو گردنم رو محکم فشار دادم. رو تخت دراز کشیدم. بالشتی که همیشه آروین زیر سرش می ذاشت رو بغل کردم. گوشیم رو روشن کردم. رو آهنگ « غم شیرین » محمد میران استپ کردم. پِلی رو زدم. هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی این آهنگ وضعم رو توصیف کنه. همیشه از این آهنگ متنفر بودم، چون فوق العاده غمگین بود و لحن آروم خواننده هر چی غم تو دنیا بود رو تو دلم می ریخت. برای همینم این آهنگ رو تو یه پوشه ی دیگه ریخته بودم تا قاطی آهنگای اصلیم نشه. فکر نمی کردم یه روزی مجبور شم گوشش بدم! شعرش و صدای خواننده اش رو دوست داشتم، به خاطر همین تو گوشیم نگهش داشته بودم. زار زدم. صدای گریه هام با صدای آهنگ یکی شد.



romangram.com | @romangram_com