#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_281

- ماکان تو رو قرآن بلند شو . خواهش میکنم
سر و صدا از بیرون زیاد می اومد . احساس میکردمچند نفری بیرون جمع شدن . ولی من هیچی واسم مهم نبود فقط دلم میخواست که ماهان چشماش و باز کنه و بازم با اون چشمای سبز وحشیش نگام کنه .
مثل دیونه ها فقط تکونش میدادم و جیغ و فریاد می کردم . خودم که به خاطر تصادف ترسیده بودم حال ماکان و هم که میدیدم دیگه اصلا حرکاتم دست خودم نبود . انقدر تکونش دادم که احساس کردم پلک چشماش داره تکون می خوره .
فوری صداش کردم
- ماکان . ماکانم . تو رو خدا جواب بده . خوبی ؟
به آرومی چشماش و باز کرد و شروع کرد به سرفه کردن . انقدر خوشحال بودم که انگار دنیا رو به من داده بودن
ماکان زنده بود . چشماش و باز کرده بود . دیگه هیچی از خدا نمی خواستم
، صدای یه مرد و شنیدم که صدا می کرد.
- خانم ؟ آقا ؟ حالتون خوبه ؟
برگشتم سمتش و با گریه گفتم :
- آره حالمون خوبه تو رو خدا ما رو از اینجا بیارین بیرون
ماکان با بی حالی دستم و گرفت و با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت :
- حالت خوبه ؟چرا این قدر خونی شدی ؟ سرت به جایی نخورده ؟
خدایا .با این حال خرابش باز داشت حال منو می پرسید . آروم دستم و رو لبش گذاشتم و گفتم :
- هیــس . آروم باش . من حالم خوبه . تو حالت خوبه ؟
با بی حالی گفت:
- خوبم فقط پام خیلی درد میکنه .
تا اومدم حرف بزنم در سمت ماکان باز شد . چند مرد اومدن ماکان و بکشن بیرون که صدای دادش بلند شد .

romangram.com | @romangram_com