#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_275

با عصبانیت برگشتم سمتش و گفتم :
- چه جوری تموم میشه هان ؟ بگو چه جوری تموم میشه ؟ خسته شدم به خدا . تا کی باید دور اطرافم و نگاه کنم تا سرو کله هیربد از یه جا پیدا نشه ؟ اینم شد زندگی ؟
با کلافگی گفت :
- اتفاقی نمیوفته . من مواظبتم . قول میدم .
نگاه کردم تو چشماش و بد بدجنسی تمام گفتم :
- اون دفعه هم مثلا مواظبم بودی . ولی دیدی که چی شد !!! هر چی میکشم به خاطر تو . وگرنه من به هیربد چیکار دارم . از وقتی اومدی تو زندگیم یه لحظه هم آرامش ندام . همش دردسر . همش اضطراب . همش مشکلات
رنگ چشماش عوض شد . رنگ صورتش هم عوض شد . انقدر درد و ناراحتی تو صورتش ریخت که مثل سگ از حرفی که زده بودم پشیمون شدم . چرا من این کار و کردم ؟ مگه تقصیر این بود که هیربد دیونه بود . با ناراحتی زل زد تو چشمام . انقدر چشماش قرمز بود و غم توش بود که نتونستم تحمل کنم سرم و انداختم پایین .
بعد از جند لحظه صداش و شنیدم که گفت :
- راست می گی همش تقصیر منه . ببخشم گلم
بعد بدون هیچ حرف اضافه ای رفت سوار ماشین شد . بعد از این که رفت یه نفس عمیق کشیدم . انگار بعد از گفتن حرفم ، هوا واسه نفس کشیدن کم آورده بودم . پشت پلکهای خودمم اشک جمع شده بود . چندتا نفس عمیق دیگه کشیدم که اجازه ندم اشکام بیاد پایین .
بعد به خودم نهیب زدم . بسه دیگه . حقش بود . من دلم یه زندگی عادی می خواد . زندگی که نرمال و معمولی باشه . نه این که دائم در حال جرو بحث و فرار باشم . من الان خیلی وقت بود که دیگه عادی زندگی نمی کردم .
با این فکر خودمو آروم کردم که حرفی که به ماکان زدم حقش بود و حرف بدی نبوده . ولی هنوز ته دلم یه ناراحتی بود که واسه خودمم غریب بود .
رفتم سوار ماشین شدم . سرش و گذاشته بود روی فرمون و چشماش رو بسته بود . با شنیدن صدای در ، سرش و از فرمون برداشت و بدون حرف ماشین و روشن کرد و حرکت کرد.
یه نگاه بهش کردم . بدون حرف داشت به جاده نگاه میکرد . دلم میخواست یه چیزی بگم تا این حالت در بیاد ولی چیزی به فکرم نمیرسید . با خودم گفتم هیچی نگم بهتره . بذار یکم آروم بشه بعد از دلش در میارم .
جلوی یه رستوران نگه داشت و گفت :
- بهتره بریم نهار بخوریم .
میلی به غذا نداشتم ولی گفتم شاید خودش گرسنه است . بی حرف پیاده شدم و دنبالش رفتم . غذا رو سفارش دادیم و منتظر شدیم . خیلی ساکت بود .
دستش و گذاشته بود زیر چونه اش و با دستش داشت رو میز شکلای نا مهفوم میکشید . دلم طاقت نیاورد . آروم صداش کردم .

romangram.com | @romangram_com