#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_272
اومدم خبر بدم که دزدینت . میترسیدم خودم تنهایی کاری کنم و جونت به خطر بیوفته
اصلا حوصله نداشتم .
- حرفی هم زدی بهشون ؟
- نه هنوز ، تازه رسیدم .
با کلافگی گفتم :
- بیخیال ماکان . من الان تو تاکسیم . موبایلم و تو ماشین هیربد جا گذاشتم . دارم با موبایل آقای راننده صحبت می کنم . من میرم سمت خونه . تو هم بیا اونجا . من میترسم تنها باشم .
- باشه عزیزم من نزدیک خونه ام . جلوی در منتظرت می مونم .
بعد از این که با ماکان حرف زدم آدرس خونه رو دادم و با ترس زل زدم به خیابون .
هنوز ترس توی تنم بود . احساس میکرد هیربد داره دنبالم میاد .دوباره میدزدتم .
جلوی خونه که رسیدم دیدم ماکان جلوی در وایستاده بود تکیه داده بود به ماشینش . نفهمیدم چه جوری کرایه ماشین رو دادم و از تاکسی پیاده شدم .
ماکان تا منو دید تکیه اش رو از ماشین برداشت و مبهوت منو نگاه کرد . نفهمیدم چه جوری خودم و رسوندم بهش و پریدم ب*غ*لش و محکم ب*غ*لش کردم .
اونم همون جوری که منو محکم تو ب*غ*لش فشار میداد قربون صدقه ام میرفت .
احساس میکردم الان تو امن ترین جای دنیام . تازه تونستم یه نفس راحت بکشم . دلم گریه می خواست . دلم میخواست آروم شم . دلم آرامش می خواست
همون جوری که خودم و به سینه ماکان فشار میدادم از ته دل زدم زیر گریه .
واسم مهم نبود کجا هستم . واسم مهم نیود وسط خیابونم . فقط دلم میخواست ماکان انقدر محکم ب*غ*لم کنه که دست هیربد بهم نرسه . دیگه نتونه اذیتم کنه . ماکان هم درکم کرد. گذاشت تا دلم میخواست گریه کنم . بی حرف نوازشم می کرد و محکم به خودش فشارم می داد .
ماکان داشت با دهن باز منو نگاه میکرد. لیوان چایی رو از رو میز برداشتم و همون جوری که مزه میکردم گفتم :
- چرا اینقدر تعجب کردی ؟
با بهت گفت :
romangram.com | @romangram_com