#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_267

- مهم نیست . تا اون موقع کار من با تو تموم شده . دیگه واسم بقیه اش مهم نیست
داشتم دیونه میشد . با عصبانیت داد زدم :
- تو حق نداری به من دست بزنی . میفهمی لعنتی ؟
زد زیر خنده . یه خنده بلند که بدجوری داشت عصبیم میکرد . بعد که خوب خندید گفت :
- خوشم میاد . دخترای چموش و خیلی دوست دارم . میدونی هر چی بیشتر تقلا کنی من بیشتر تحریک میشم که باهات باشم . رامت میکنم . من استادم رام کردن دخترای خوشگل و سرکشم .
خدایا این روانیه . اگه بلایی سرم بیاره من خودم و میکشم . من طاقت این بی آبرویی رو ندارم . با هق هق گفتم :
- تو یه دیونه روانی . داری انتقام چی رو از ماکان می گیری ؟
صورتش از عصبانیت فرمز شد . به نفس نفس افتاد و با صدایی عصبی داد زد :
- ماکان هر بلایی سرش بیاد حقشه . اگه به قول تو من روانیم این کاریه که ماکان با من کرد .
یه پوزخند زدم و گفتم :
- داری خودت گول میزنی . سنگ دختری و به سینه میزنی که از یه نفر دیگه حامله شده بود؟
برگشت سمتم . چنگ انداخت به شالم و کشیدم جلو . چشماش خیلی ترسناک شده بود . در حالی که نفسای عصبیش به صورتم میخورد گفت :
- خفه شو احمق . میفهمی ؟ یا خودم خفه ات کنم ؟
بعد دوباره پرتم کرد رو صندلی و گفت :
- بلایی سرت بیارم که دیگه ماکان تو صورتت نگاه هم نکنه .
بعد ماشین و روشن کرد و پاش و گذاشت رو گاز . ماشین به سرعت از جا کنده شد . قلب منم با سرعت گرفتن ماشین ضربانش بیشتر شد . خدایا من الان باید یه کاری بکنم .
اگه منو ببره تو خونه یا جایی دیگه کارم تمومه .باید تا هنوز تو خیابونیم یه کاری بکنم . تا ماکان بخواد منو پیدا کنه این ممکنه هر بلایی سرم بیاره . حتی فکرش هم لرز تو تنم می انداخت .
همون جوری داشتم از شیشه بیرون نگاه میکردم و دنبال یه راه نجات بودم که یکدفعه یه فکری به ذهنم رسید . چند روز پیش داشتم یه فیلم می دیدم که یه صحنه ای توش بود که الان یکدفعه یادم افتاد . ولی پسر تو فیلم زنجیر داشت ولی من که ....

romangram.com | @romangram_com