#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_263

با صدای آرومش از فکر اومدم بیرون
- اون اومده انتقام گذشته رو از من بگیره . اومده تو رو از من بگیره . اومده زندگی رو که واسه به دست آوردنش این همه تلاش کردم از بین ببره . من نمی ذارم . با چنگ و دندون از زندگیم محافظت می کنم . تو خودت و ناراحت نکن . همه چیز و بسپار به من عسل خانمی .
با ترس نگاش کردم و گفتم :
- یه وقت یه بلایی سرت نیاره ؟
با چشمای خندون زل زد بهم .چشماش یه برق خاصی داشت . با لبخند گفت :
- نگرانمی کوچولو ؟ تو که باید خوشحال بشی . چون فقط این جوری می تونی از شر من خلاص بشی .
یکدفعه ته دلم خالی شد . خودمم حالم و درک نمی کردم . فقط می دونستم فکر این که یه وقت بلایی سرش بیاد حالم و بد میکرد . انگار یه چیزی داشت به گلوم چنگ می زد . ضربان قلبم رفته بود بالا . آب دهنم و به زور قورت دادم و سعی کردم به رو خودم نیاورم . خودم و جمع و جور کردم و به زور یه پوزخند زدم و گفتم :
- آخه دلم نمیخواد اول جونی بیوه بشم . میدونی که زندگی واسه یه زن بیوه چقدر سخته . واسه این نگرانم .
ناراحت نگام کرد وبا صدایی که دورگه شده بود :
- نترس مواظب خودم هستم . نمیذارم اول جونی بیوه بشی .
بعد بلند شد رفت تو اتاق کارش .
از حرفی که زدم خیلی ناراحت شدم . چرا من اینجوریم . نمی تونم جلو زبونم و بگیرم . دلم میخواست موهام و از ته بکنم . سرم داشت از زور درد منفجر میشد . چشمای ناراحتش از جلوی چشمام کنار نمی رفت .
من که میدونستم اون به اندازه کافی خودش ناراحته . من که می دونستم داغون چرا این حرف و زدم . من واقعا نگرانشم . چرا دلم نمیخواد که بدونه ؟
دلم می خواست انقدر سرم و فشار بدم که هر چی فکر و خیال واسه همیشه از تو سرم بریزه بیرون . بی حال بلند شدم رفتم یه مسکن خوردم و دوباره رفتم خوابیدم .
بعد از اون روز ماکان رفت از هیربد به جرم مزاحمت شکایت کرد و یه نفر و هم استخدام کرد که دورادور مواظبم باشه ولی هنوز وقتی میرفتم تو خیابون میترسیدم . دائم نگاهم به اطراف بود و میترسیدم از جایی پیداش بشه و یه بلایی سرم بیاره .
ماکان هم داشت دنبالش میگشت و لی هیچ کس ازش خبر نداشت .
یه روز که خونه مامان اینا بودم . همین که از در خونه اومدم بیرون و رفتم سمت ماشین با دیدن لاستیک پنچر شده اعصابم ریخت به هم شروع کردم به خودم فحش دادن . اگه تنبلی نرده بودم و ماشین و برده بودم تو این جوری نمی شد .
داشتم فکر می کردم چی کار باید بکنم الان ؟ تصمیم گرفتم برم زنگ بزنم به آژانس و برم خونه . بعدا ماکان و بفرستم ماشین و بیاره. در حال سبک سنگین کردن فکرم بودم که همون موقع واسم اس ام اس اومد .

romangram.com | @romangram_com