#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_253
با چشماش اشک آلود نگام کرد و آروم گفت :
- نترس . من هیچ جا نمیرم . الان میام .
سرم از زور درد داشت منفجر میشد . بعد از چند لحظه در حالی که صورتش و شسته بود با یه لیوان شیر یه قرص اومد تو اتاق . کمکم کرد رو تخت بشینم و قرص داد بهم خوردم
بعد بلیزش و در آورد و شلوارش و با یه شلوارک عوض کرد و اومد آروم کنارم دراز کشید و منو کشید طرف خودش و سرم و گذاشت رو سینه اش و همون جوری که با موهام بازی می کرد گفت :
- ببخشید ترسوندمت .
بعد خندید و گفت :
- تازه خودمم ورشکست کردم . حالا باید برم کلی ظرف و ظروف بخرم . همیشه تو این فیلم ها می دیدم یکی عصبانیه ، میزنه همه چیز و میشکنه ولی خوب تا حالا تجربه نداشتم .
یه مشت کوبیدم تو سینش که دستم و گرفت و آروم ب*و*سید و با صدای آرومی گفت :
- یکم بخواب خانمی . واست خوبه . آروم میشی .
چشمام بستم و همون جوری که داشتم به صدای قلبش گوش میدادم چشمام سنگین شد و خوابم رفت .
از زور دل درد از خواب بیدار شدم . چشمام و که باز کردم یادم نمی اومد که الان چه موقع روز . یکم چشمام و مالیدم و نگاه به کنارم کردم . ماکان نبود .ساعت حدود 4 بود . به خاطر همین بود پس دلم ضعف میرفت . همه چیز یادم اومد . داد و بیداد ماکان و کار هیربد رو .
با بی حالی بلند شدم . هنوز مانتو شلوارم تنم بود . یه نگاه به قیافه در هم خودم تو آینه کردم . چشمام به خاطر خواب و گریه بدجوری باد کرده بود .
حولم و برداشتم و رفتم یه دوش گرفتم . اومدم بیرون یه شلوارک و تاپ ست سر مه ای سرخابی پوشیدم . حوصله نداشتم موهامو خشک کنم . می دونستم ماکان غر میزنه به خاطر این کارم ولی اهمیتی ندادم .
موهام و شونه کردم وریختم دورم . رفتم تو سالن . همه جا تاریک بود . صدای تلوزیون میومد . رفتم اون سمت دیدم ماکان نشسته جلوی تلوزیون .زل زده به صفحه ولی معلوم حواسش همه جا هست به جز تلوزیون .
آروم برگشتم تو آشپزخونه . همه جا دوباره تمیز و مرتب شده بود و همه خورده شیشه ها رو ماکان جمع کرده بود . دوتا قهوه درست کردم و با کیک بردم تو سالن . وقتی برق و روشن کردم پرید بالا و با تعجب نگام کرد و بعد یه لبخند غمگین زد و گفت :
- خوب خوابیدی خانمی
سرم و به نشونه آره تکون دادم و حرفی نزدم . رفتم کنارش نشستم وگفتم :
- از دل دردر بیدار شدم . خیلی گرسنه ام بود .
romangram.com | @romangram_com