#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_239
بعد با عصبانیت گفتم :
- اینا چیه ماکان ؟
ماکان یه دست تو موهاش کشید و از روی میز یه سیگار برداشت و با دست لرزون روشنش کرد و دودش و فرستاد بیرون . بعد هم یه نفس عمیق کشید و گفت :
- اینا همدم 4 سال منه . من 4 سال با اینا زندگی کردم .
بعد یه نگاه غمگین بهم کرد و گفت :
- 4 سال از دور حست کردم . لم*س*ت کردم . باهات حرف زدم .
گیج شده بودم . این داشت چی میگفت ؟ احساس میکردم سرم داره از فکر و خیال منفجر میشه .
با صداش از فکر اومدم بیرون . همون جور که تو فکر بود و سیگار میکشید ، شروع کرد به تعریف کردن .
-اولین بار حدود 4 سال و نیم پیش دیدمت . ولی نه خودت رو . واسه مسافرت یه هفته ای با بابا اومده بودیم ایران . بابا یکم کار داشت ایران . منم به زور یکم کارهام رو رو به راه کرده بودم و با بابا اومده بودم . یه روز که دعوت بودیم خونه عموت . بعد از شام زن عموت چند تا فیلم خانوادگی گذاشت تا بعضی از فامیل و آشنا رو نشون بابا بده .
منم داشتم با بی حوصلگی تماشا می کردم . یه مدت که گذشت ، دیگه همه سرگرم حرف زدن بودن . آخر فیلم یه تیکه از مسافرت شمالتون بود .
بعد سیگارش و تو زیر سیگاری خاموش کرد و با مهربونی و علاقه نگام کرد و گفت :
- داشتی با سیاوش تو دریا آب بازی می کردی .
دستی به صورتش کشید و با کلافگی سرش و تکون داد و به من که با تعجب داشتم نگاش میکردم یه لبخند زد و ادامه داد :
- دیگه حواسم به هیچ کس و هیچ چیز نبود . فقط محو و ماتت شده بودم . یه صورت شیطون و خیس . سیاوش داشت اذیتت میکرد . ب*غ*لت میکرد . تو هم از ته دل جیغ میزدی و میخندیدی و اونم پرتت میکرد تو آب . تمام لباسات خیس شده بود . چسبیده بود به تنت و موهات پخش شده بود تو صورتت .
نفس عمیقی کشید . و یه لبخند زد . انگار از یاداوی اون فیلم خوشش می اومد .
- شیطنتت . بالا پایین پریدنت . نمیدونستم کی هستی . صورتت خیلی بچه گونه بود . هیچی ازت نمیدونستم . ولی دلم نمیخواست سیاوش اونجوری ب*غ*لت کنه . وقتی با اون لباسای خیس می رفتی تو ب*غ*ل سیاوش داغ می شدم . خیلی خنده دار . نسبت به دختری که حتی اسمشم نمیدونستم داشتم غیرتی میشدم .
سحر و صدا کردم و یه جوری که مشکوک نشه ازش پرسیدم که تو کی هستی ؟ فهمیدم دختر عموشی و اسمت الـین .
یه سیگار دیگه از رو میز برداشت و روشنش کرد و یه پک عمیق بهش زد و رفت تو عالم خودش و گفت :
romangram.com | @romangram_com