#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_214
ولی بدون نمیتونم و نمیخوام . چون من سیاوش و حتی از داداشم هم بیشتر دوست درم . پس لطفا این بحث مسخره رو تموم کن .
حرصم خیلی در اومده بود . روم و کردم سمت شیشه و بیرون و نگاه کردم . ولی با حرفی که گفت یکدفعه شک زده نگاش کردم
- من میدونم سیاوش کمکت کرد تا از خونه فرار کنی . حتی میدونم سیاوش اون کار و واست جور کرد .
بهت زده و با دهن باز داشتم نگاش میکرد. یکم که گذشت ، خودم و جمع و جور کردم و آب دهنم و قورت دادم و به زور گفتم :
- چرا مزخرف میگی ؟ اون از هیچی خبر نداشت
در حالی که دندوناش و روی هم فشار می داد بهم نگاه کرد و گفت :
- الین من بچه نیست . پس لازم نیست خرم کنی . اون باعث شد به مرز دیونگی برسم . یه کاری کرد که واسه پیدا کردنت خودم و به در و دیوار بزنم . اونوقت اون راحت نشسته بود و داشت به ریش من میخندید
خودم و جمع و جور کردم و گفتم :
- بیخود گردن دیگران ننداز . من واسه این که دست تو نیوفتم هر کاری میکردم . من از دوست داشتن زوری متنفرم . ولی شانس نداشتم . مشکل این بود .
حرفی نزد و غمگین نگام کرد . منم بی حرف زل زدم به سیاهی شب . وقتی که رسیدیم .منتظر پارک ماشین نشدم . سوار آسانسور شدم و رفتم بالا و یادم افتاد کلید ندارم . پشت در منتظرش شدم . اومد بالا و در باز کرد . تمام مدت داشتم سنگینی نگاهش و احساس میکردم ولی اصلا نگاش نکردم .
تا در رو باز کرد رفتم تو اتاق لباسم و عوض کردم و مسواک زدم و درزا کشیدم رو تخت .
اونم بعد از چند لحظه اومد تو اتاق و یه نگاه به من کرد که فوری چشمام رو بستم . از تکون خوردن تخت فهمیدم اونم اومد خوابید . دلم میخواست خفه اش کنم انقدر که از دستش عصبانی بودم .
با صداش چشمام و باز کردم:
- فردا وسایلت و جمع کن واسه فردا شب بلیط گرفتم
با خونسردی گفتم :
- به سلامتی کجا ؟
- پاریس . واسه ماه عسل
پوزخندی زدم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com