#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_212

- عیبی نداره حالا نمی خواد قهر کنی .
بعد سرش و آورد نزدیک گوشم و گفت :
- این شوهر تو با خودش هم دعوا داره چش شده باز ؟ حالش و گرفتی که اینجوری اخماش تو همه ؟ یا از من خوشش نمیاد ؟
یه نگاه به ماکان کردم . با ابروهای گره خورده داشت با بابا صحبت میکرد . هر چند لحظه یکبار هم به ما نگاه می کرد .شونه ای بالا انداختم و گفتم :
- ولش کن اونو . با خودشم درگیره .
سیاوش جدی نگام کرد و گفت :
- اذیتت که نمیکنه الین ؟
گفتم : نه بابا
یه لبخندم زدم که خیالش رو راحت کنم . همینجوری داشتیم آروم آروم با سیاوش حرف می زدیم و می خندیدم که با صدای ماکان برگشتم و نگاش کردم .
- الین حان دیر وقته دیگه . حاضر شو کم کم بریم .
صداش آروم بود ولی از چشماش و رگای برجسته گردنش میتونستم حس کنم چقدر عصبیه . بلند شدم و رفتم حاضر شدم . دلم میخواست اونجا بمونم . اصلا دلم نمیخواست دوباره برم تو اون خونه و دائم جنگ اعصاب داشته باشم . از بقیه خداحافظی کردیم و رفتیم نشستیم تو ماشین .
معلوم نبود باز چه مرگش شده بود . حرف نمی زد ولی تمام عصبانیتش رو سر گاز ماشین خالی میکرد . منم کمربند و بستم و با خودم گفتم به جهنم . بزار اونقدر تند بره تا بمیره .
یکم که گذشت عصبی گفت :
- این سیاوش خان انگار خونه زندگی نداره و دائم خونه شما تشریف داره .
پس دردش این بود . منم با خونسردی گفتم :
- فکر نکنم برای اومدن به خونه عموش باید از جنابعالی اجازه بگیره .
حرفم بیشتر عصبیش کرد جوری که رگ گردنش زد بیرون گفت :
- اختیار خونه بابات رو ندارم ولی اختیار زن خودم و که دارم . من نمیدونم تو چرا درک نمی کنی دیگه ازدواج کردی و متاهل شدی .

romangram.com | @romangram_com