#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_207
آروم رفتم سمت آشپزخونه و کابینت ها رو گشتم تا جعبه کمک های اولیه رو پیدا کردم بعد رفتم پایین پای ماکان نشستم . اون هم بدون حرف و حرکتی با چشمای غمگین نگام می کرد .
آروم دستش و گرفتم تو دستم و خون رو دستش و پاک کردم . اولین بار بود که من دست ماکان رو میگرفتم . ولی تو این موقعیت ..
چند تا تیکه شیشه روی دستش باقی مونده بود که با پنس برداشتم و از زیر چشم نگاش کردم . فکش از زور درد و سوزش منقبض شده بود . آروم دستش و ضد عفونی کردم و پانسمان کردم . بعد هم بلند شدم یه پارچه و تی آوردم و خون های روی زمین و تمیز کردم و خورده شیشه ها رو جمع کردم . ولی ماکان بدون حرف داشت نگام می کرد .
واسش یه شربت غلیظ درست کردم که اگر به خاطر خونریزی فشارش پایین اومده ضعف نکنه . آروم لیوان رو گذاشتم رو میز و اومدم برم به سمت اتاق که دستم و گرفت و کشیدم سمت خودش و آروم منو نشوند روی پاش .
سرم و انداخته بودم پایین و نگاش نمیکردم . دستش و گذاشت زیر چونم و مجبورم کرد که تو چشماش نگاه کنم . تا چشمم به چشماش افتاد دوباره اشکم اومد. حالم از این اشکا به هم میخورد ولی اعصابم تو این مدت بیش از حد تحریک شده بود .
آروم اشکام و پاک کرد و گفت :
- چرا اذیتم میکنی ؟ چرا حرفام و باور نمی کنی .
تا اومدم حرف بزنم دستش به علامت سکوت گذاشت رو لبم گفت :
- هیــس . آروم باش .دوباره گارد نگیر .
بعد هم سرم و گذاشت رو سینش و من و مثل بچه ها تو ب*غ*لش گرفت و آروم موهام و نوازش کرد . سرم م*س*تقیم روی قابش بود . قلبش داشت با شدت هر چه تمام تر میزد . سرم و گرفتم بالا ودر حالی که فاصله ای صورتش با صورتم خیلی کم بود تو چشماش نگاه کردم و گفتم :
- دستت درد میکنه ؟
سرش و تکون داد و گفت :
- نه خوبم . الان خوبم .
بعد قبل از این که به خودم بیام لبام داغ شد . خیلی آروم و ملایم . دوباره داشت نفسام سنگین میشد و داغ میشدم که خودم و کشیدم عقب . با دلخوری نگام کرد و حرفی نزد .
آروم از تو ب*غ*لش اومدم بیرون و بدون اینکه بهش نگاه کنم رفتم تو اتاق و در و بستم .
خوابیدم رو تخت و رفتم تو فکر .
- خدایا من چه مرگم شده بود . چرا تکلیفم با خودم معلوم نیست ؟ چرا رفتم بیرون ؟ دستش خون میومد که میومد . به من چه ربطی داشت ؟ حالا فکر میکنه من عاشق چشم و ابروشم .
همون جوری که رو تخت افتاده بودم نفهمیدم چه جوری خوابم برد .
romangram.com | @romangram_com