#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_161
صبح داشتم با مامان تو حیاط صبحانه میخوردیم و حرف میزدیم که در زدن . ماکان اومد تو .
باز این سرو کلش پیدا شد . با مامان یه سلام و علیک گرم کرد . احساس میکردم داره دل مامان و به دست میاره . منم اینو نمیخواستم . بعد که خوب زبون ریخت واسه ماامان رو کرد به منو و گفت :
- سلام خانمی . خوبی ؟
بدون اینکه نگاش کنم گفتم :
- سلام . خوبم
مامان تعارف کرد که اونم بشینه . صبحانه بخوره . اونم بدون حرف نشست . مامان رفت تو به لیلا بگه یه سرویس واسه ماکان بیاره ولی در واقع میخواست ما رو تنها بذاره که راحت باشیم . چه دل خوشی داشت مامانم .همین که مامان رفت ماکان گفت :
- منم خوبم . مرسی . راضی نبودم به خدا اینقدر واسه استقبال از من خودت و به زحمت بندازی
یه پوزخند زدم و جوابی ندادم .
آروم گفت :
- دلم واست تنگ شده بود الین .
فنجون و گذاشتم رو میز و نگاش کردم و گفتم :
- میشه از این حرفای مزخرف اینقدر به من نگی . دارم صبحانه میخورم حالم بد میشه .
صورتش عین لبو شد و گفت :
- الین روی سگ منو بالا نیار .
تا اومدم جوابش و بدم . در حیاط باز شد و سیاوش اومد تو . با دهن باز نگاش کردم . یک دفعه از جام بلند شدم . ماکان داشت با تعجب نگام میکرد. سیاوش هم منو دید و دست تکون داد . به خودم اومدم و دویدم طرف سیاوش تا رسیدم بهش فوری گارد گرفت و گفت :
- به خدا من و بزنی میرم به مامانت می گما
خندیدم و گفتم :
خودت و لوس نکن مسخره
romangram.com | @romangram_com