#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_215

« بله . »
« به . » سنی اختلاف خاطر
« بله . »
اما « مهم تر از همه اینه بخاطر که ما روی لازمه و باشیم لیزا نگهبان قراره اون ... کنیم تمرکز نه همدیگه
» .
« بله . »
لحظه برای ای به آن چشمانش درون مستقیم بعد و کردم فکر نگاه . « کردم خب » بالاخره گفتم : «
چیزی که من می اینه بینم که ، ما . » نیستیم لیزا نگهبان هنوز
خودم را کردم آماده بعدی جواب برای . می دانستم که دیگر یکی است قرار از باشد اخلاقی های درس .
ی درباره ، استقامت و روحی قدرت ی درباره چیزی این که تصمیماتی که امروز می برای الگویی گرفتیم
.دیگر چرند چیزهای و بودند آینده
به جایش او مرا . بوسید
دستش وقتی را صورتم و کرد دراز را متوقف زمان ، گرفت دستانش بین شد . دهانش را پایین آورد و
لب هایش لب دادند نوازش مرا های . در ابتدا به سختی یک ولی بود بوسه زود ، گرفت شدت بی
عمیق و پروایانه تر شد .
برای ، رفت عقب بالاخره وقتی این بود که پیشانی ام را ببوسد . در حالی که بازوانش مرا نگه نزدیکتر
می ، داشتند لب هایش را چندین بار به پیشانی ام فشرد . آرزو می کردم که بوسه این تا داشته ادامه ابد
باشد . با انگشتانش ، آغوش شکستن را درون گونه روی پایین و موهایم ام کشید . یک قدم به سمت در
برگشت عقب .
. » رزا میبینمت بعدا «
: « پرسیدم تو ؟ بعدیمون تمرین ما اونا دوباره رو شروع می ، کنیم آره اینه منظورم ؟ که ، تو باید هنوزم
به من چیزایی رو یاد . » بدی
در حالی که در چارچوب در ، بود ایستاده به من نگاه لبخند و کرد زد . « آره . خیلی چیزا . »


پایان

romangram.com | @romangram_com