#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_93

-روی پیشونی ات که ننوشتن حتما باید تا ساعت هشت شب بمونی!

گلسا لبخندی خسته زد و از پشت شیشه های کتاب فروشی به بیرون نگاه کرد. هیاهوی شهر توی شب قشنگ بود. یکی یکی مردمی رو که رد می شدن نگاه می کرد. مادرش همیشه وقتی توی مکان های عمومی مثل اتوبوس، ایستگاه مترو، سالن انتظار و...حوصله اش سر می رفت برای هر آدمی که می دید یه قصه می گفت. پیش خودش. می گفت هر کدوم این آدما یه دنیان. یه دنیای بزرگ.

گلسا لبشو گاز گرفت تا گریه اش نگیره. نگاهی به لعیا کرد. یاد مامانش افتاد.

بغضشو قورت داد و آروم گفت:

-مامانم تنها کسی بود که وقتی واقعا خسته بودم می فهمید. از چشمام می فهمید. فقط اون می تونست از چشمام احساساتم رو بخونه ... حتی پدرم هم نمی تونست ...

دوباره چشماشو مالید. این بار نه از خواب و خستگی. بلکه برای اینکه خیسی گوشه ی چشمشو پاک کنه. ادامه داد:

-بعد لبخند می زد و به پاش اشاره می کرد. می گفت بیا سرتو بذار توی دامن مامان ببینم...

خنده ی کوتاهی از روی ناراحتی کرد و گفت:

-منم هیچ وقت بهش نه نمی گفتم! کیه که دلش نخواد روی دامن گلدار و بلند مادرش سر بذاره؟

لعیا آهی کشید و نزدیک گلسا رفت. شونه اش رو نوازش کرد.

-بابات چی؟ اونم فوت شده؟

گلسا دوباره لبخند تلخی زد و گفت:

-قبل از مامانم رفت!

-متاسفم...

-دیگه تموم شده.

صداش تودماغی شده بود. بلند شد و گفت:

-منم وقت گیر آوردم! اهم ...ببخشید. این کتاب ها که پاره پوره شدن رو بدین به من. یه صحافی خوب سراغ دارم...

×××

رهی اتاقشو دوست داشت. اتاقش توی خونه ی لیلی. طبقه ی بالا بود. متاسفانه تنها اتاق طبقه ی پایین مال لیلی بود چون نمی تونست با ویلچر بالا پایین کنه.

حالا فرخنده و باباش راحت بودن. به یاد دوران قدیم. رهی از ته دل به باباش حسودی اش می شد. مادر فرهاد پیشش بود. پنجره ی اتاقشو باز کرد. هوا داشت گرم می شد. صدای حرف زدن یه دختر میومد...اوه. گلسا اومده بود. دم در داشت سر به سر علی می ذاشت.

-به تو هیچ ربطی نداره که من دیر اومدم سرجوخه برو پی کارت...نخیرم...نخیر...

خندید و همون جور لبخند به لب وارد حیاط شد. با قدم های بلند ته حیاط رفت و از دید رهی خارج شد. یعنی اینم مادرش پیشش نبود که توی یه انباری ته حیاط زندگی می کرد؟ شایدم با خونواده اش مشکل داشته. شایدم فراری بوده.

romangram.com | @romangram_com