#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_91

-نبر.

علی کلافه شد و دستاشو توی هوا تکون داد و گفت:

-بالاخره من چی کار کنم؟!

گلسا دستشو از جلوی علی کشید کنار. نگاهی بهش کرد و گفت:

-هرکاری دوست داری بکن!

با اخم از خونه رفت بیرون. علی خم شد و چمدون رهی رو برداشت. از رهی خوشش میومد. نه اینکه از گلسا بدش بیاد. نه! گلسا مافوقش بود! گروهبان مگسی...

ولی دوست داشت وقتی بزرگ می شه شبیه رهی باشه. چرخید و نگاهی به رهی کرد. قدش بلند بود. یه سروگردن بلندتر از گلسا. چشماش و موهاش سیاه بودن. اِ...مثل گلسا! یه شلوار قهوه ای پوشیده بود با پیرهن چهارخونه ی قهوه ای و قرمز آجری...

رهی یهو برگشت و دید علی بهش خیره شده. خندید و گفت:

-چی شده پسر؟

علی تندی برگشت و گفت:

-هیچی هیچی...

حالا که رهی خندیده بود یه چیز دیگه هم دلش خواست. اینکه دندون هاش مثل رهی صاف و صوف و ردیف باشه.

×××

گلسا نگاه ترسناکی به دیلاق انداخت. داشت نگاه خریدارانه ای به یکی از تابلوهای خوشنویسی اش می انداخت. ترانه درگیر یه مشتری بود که می خواست ازش تخفیف بگیره و با ایما و اشاره گلسا رو اذیت نمی کرد.

یهو دیلاق برگشت و پرسید:

-این تابلو چنده؟

گلسا با همون نگاه وحشت باری که بهش می کرد گفت:

-پایین اش نوشته.

ولی دیلاق هیچ واکنشی نسبت به چپ چپ نگاه کردن های گلسا نشون نمی داد. اصلا نمی فهمــید! خیلی ریلکس و با لبخندهای مضحک همش نگاهش می کرد. خنده ی چندشی کرد و گفت:

-من اینو می خرمش.

اضافه کرد:

-لطفا.

romangram.com | @romangram_com