#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_82


-خیلی خوشگله ولی ساده ست. من بازم میام. فقط...هنوز نمی دونم کی باید بیام. به مزون تون زنگ بزنم جواب می دی؟

رها سرشو تکون داد و گفت:

-نه. تلفن ها رو اون خانومی که پایین می شینه جواب می ده. وصل هم نمی کنه. خیلی گیره...شماره ی خودمو بهت می دم. تو هم شماره تو بده به من. که اگه زنگ زدی ... بشناسمت.

-باشه.

گلسا با رها خداحافظی کرد و از پارک دور شد. فقط به خاطر لیلی می خواست به رها نزدیک بشه. ولی وقتی یه صبح تا ظهر رو باهاش گذرونده بود فهمیده بود واقعا یه دختر دوست داشتنی ایه ... دختری که می شد به غیر از یه واسطه برای رسیدن به لیلی،به چشم یک دوست هم بهش نگاه کرد.

یه دوست خوب.

توی مترو نشسته بود. اون کتاب انگلیسی ای که از لعیا گرفته بود روی پاهاش باز بود و داشت می خوندش. آهسته ورق می زد و غرق توی دنیای خودش بود. همیشه با کتاب ها با ملایمت رفتار می کرد. اینو از پدرش یاد گرفته بود. هیچ وقت هم کتابی رو که نمی خوند باز نمی ذاشت. باز گذاشتن طولانی مدت کتاب باعث می شد ستون فقرات اش درد بگیره. کتاب ها هم مثل آدما جون داشتن. زنده بودن.

یه سر به گالری زد. یکی از نقاشی هاش رو ترانه فروخته بود. پولش رو ازش گرفت و رفت. به خونه رسید. علی یا آقا مصطفی هیچ کدوم دم در نبودن. عجیب بود.

تقه ای به در اتاق نگهبانی زد. علی پشت شیشه پیداش شد. شیشه رو کشید کنار و گفت:

-ببخشید گروهبان داشتم ناهار می خوردم.

-خواهش می کنم سرجوخه.

لبخندی زد و گفت:

-نوش جونتون. امروز چه خبر بود؟

علی چشماشو توی کاسه چرخوند و گفت:

-اگه بدونی چه خبرایی بود...

گلسا سریع گفت:

-بدو بیا بیرون ببینم. چی بوده؟!

علی سرشو تکون داد و از اتاقک دوید بیرون. با هیجان تعریف کرد:

-یه ذره بعد از اینکه تو رفتی رهی اومد. خیلی بداخلاق بود. رفت توی خونه. منم رفتم دم پنجره ی هال. اونجا تنها جایی هستش که شنود داره. همه ی حرفاشو با لیلی خانوم شنیدم.

مکث کرد. گلسا گفت:

-خب بگو چی گفتن...! من باید لقمه کنم بذارم دهنت؟! بگو دیگه...


romangram.com | @romangram_com