#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_77

«شریکی که من فکر کنم ازش خوشم میاد»

این فکر یهو از سرش گذشت ... ! رها تندی تکونی خورد. این فکره از کجا اومد؟! ولی گلسا متوجه نشد و فقط متفکرانه سرشو چندبار تکون داد. چرا رفت توی فکر؟

گلسای توجه سرشو بالا گرفت و گفت:

-خب من یه فکری دارم.

-چی؟

-برای اینکه کودک هنری تو بیدار کنیم یه کاری می کنیم.

-چی کار؟

گلسا به پنجره های بزرگ مزون اشاره کرد و گفت:

-می برمت بیرون. همین رو به رو یه پارکه دیگه. اونجا تو می شینی روی نیمکت و می ذاری اکسیژن بره توی مغزت.

رها با تعجب گفت:

-چـی؟! بیرون؟

-بله. بیرون.

-تو واقعا فکر می کنی این موثره؟!

-اوهوم. بدون شک.

ادامه داد:

-دیدن طبیعت باعث می شه کودک هنریت بیدار بشه.

رها لبخندی زد و شونه اش رو بالا انداخت. نمی دوسنت چرا. بازم دلیلشو نمی دونست ولی این گلسا یه چیزی داشت که باعث می شد بهش اعتماد کنه و ببینه حرفش درسته یا نه. ارزش امتحانو داشت.

دفتر طراحی شو برداشت و چشمکی به گلسا زد.

-هرچی تو می گی. بریم.

×××

رهی از ماشینش پیاده شد. اولین بار بود که علی می دید این قدر اعصابش خط خطیه. آب دهنش رو قورت داد و چند قدم عقب رفت تا سرراه رهی نباشه. رهی پرسید:

-عمه لیلی خونه ست؟

romangram.com | @romangram_com