#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_72


-دیوانه.

وقتی دور شد گلسا سرخوشانه خندید. خوشش میومد بعضی وقتا مردم آزاری کنه. گلسا عین بچه ها می موند. هنوز بزرگ نشده بود.

با تاکسی کتاب فروشی لعیا رفت. راننده تاکسی هم باهاش دولا پهن لا حساب کرد و خودشو سرزنش کرد که چرا دو قدم راه رو پیاده نرفته. «خودم کردم که لعنت بر خودم باد!»

توی کتاب فروشی،یه کتاب خارجی برداشت و گفت:

-این خیلی قدیمی نیست...نه؟

لعیا نگاهی بهش انداخت و گفت:

-نه.

-لعیا خانوم...یه چیزی بپرسم؟ ناراحت نمی شین؟

-نه بپرس عزیزم.

-چند سالتونه؟

لعیا خندید و گفت:

-تو مگه نمی دونی هیچ وقت نباید از یه زن سنشو بپرسی؟

گلسا لبخند کوچیکی زد و گفت:

-نمی دونم. شاید وقتی خودمم میانسال شدم از سنم برای بقیه یه معما بسازم. حالا شما بگین دیگه...

-حدس بزن.

-نه نه...حدس زدن مثل زدن دکمه قرمز یه بمب ساعتی می مونه.

لعیا باز خندید و گفت:

-من پنجاه و یک سالمه.

گلسا ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-کم تر می خوره...

-همه بعد از دونستن سن همینو می گن دختر جون! راستی اگه می خوای اون کتاب رو بردار. مجانی ببر خیلی ارزش نداره.


romangram.com | @romangram_com