#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_61

رهی با دستپاچگی گفت:

-خب...اِ...دلیلی نداشت! حواسم نبود!

-توی هپروت بودی؟

و دوباره با صدای ریزش خندید. رهی سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد. شاید حق با گلسا بود. اون خیلی داشت به لیلی نزدیک می شد.

گلسا وانمود کرد که اصلا متوجه ورود دیلاق نشده و خودشو مشغول کتاب خوندن نشون داد. طبق معمول فقط یه سلام خشک و خالی به ترانه کرد و سمت ته گالری اومد. گلسا با خودش فکر کرد دوباره باید چنددقیقه ی چندش آور رو تحمل کنم.

هندزفری هاشو توی گوشش گذاشت و سرشو باز کرد توی کتاب. نگاهی به ترانه کرد. با چشمای تنگ شده داشت دیلاق رو دنبال می کرد. صبح یه چیزی ذهن گلسا رو مشغول خودش کرده بود. اگه می تونست با رها دوست بشه...رها خواهر رهی. اگه می شد باهاش دوست بشه شاید شانسش یه ذره بیشتر می شد.

شاید یه ذره از ارثیه ی لیلی به رها می رسید. بعد رها که دوست گلسا بود و وضعیتش رو می دونست بهش کمک می کرد. درهر حال گلسا هم که مفت خور نبود بهش برمی گردوند. سعی کرد اصلا به این فکر نکنه که ممکنه رها پول رو به برادرش هم بده. صبح آمارشو بگی نگی از زیر زبون لیلی بیرون کشیده بود.

رها یه دختر مجرد سی ساله بود که طراح لباس بود و برای یه مزون کار می کرد. ظاهرا دختر ساده و بی شیله پیله ای بود. گلسا سرشو تکون داد و زیرلب گفت:

-مثل برادرش هفت خط نیست...

یهو یکی از پشت محکم زد روی شونه هاش...گلسا از جا پرید و چهره ی خندون ترانه رو پشتش دید. فقط دلش یه طناب کلفت می خواست تا دور گردن ترانه بپیچه و ... یک لحظه ی شیرین،مرگ ترانه!

-چته ترانه؟!

-اوه چه بداخلاق...داشتی با خودت حرف می زدی؟

گلسا هوفی کرد و زد روی پیشونی اش. ترانه لباشو کج کرد و گفت:

-دیلاق جون وقتی اومد و دید سگ محلش کردی رفت بیرون! زدی توی ذوقــِش!

-ول کن ترانه! برو پی کارت!

×××

رها دستشو زیر چونه اش زده بود و به صفحه ی گوشیش نگاه می کرد. یکی از همکاراش با خنده از کنار میزش رد شد و گفت:

-چی شده خانومی؟ منتظر اس ام اس از یاری؟

رها هیچی نگفت و فقط با یه لبخند مصنوعی ابروهاشو بالا انداخت. زیرلب با دندون های بهم قفل شده و نسبتا حرصی گفت:

-یارم کجا بود؟

ولی دختره نشنید و رفت. در حقیقت رها یه مشکلی توی همین مایه ها داشت. منتظر نبود. بلکه اس ام اس اومده بود! یه اس ام اس از آبتین بود. نوشته بود:

-سلام رها. چطوری؟

romangram.com | @romangram_com