#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_52


ساسان با کنجکاوی گفت:

-پگاه؟ پگاه دیگه کیه؟

-بی خیالش.

ولی هیچ وقت نمی تونست بی خیالش بشه. قضیه ی پگاه سر دراز داشت...

خیلی دورتر،رها هم توی اتاق نشیمن خونه اش نشسته بود. خونه اش خیلی بهم ریخته بود. مجله ها یه طرف...کتاب هاش روی هم تلمبار شده بود...تلویزیون برای خودش روشن بود و داشت فیلم کازابلانکا رو نشون می داد. ولی رها اصلا نگاه نمی کرد. زانوهاش رو توی بغلش گرفته بود و به یه نقظه زل زده بود.

فکرش اون دور دورا بود. اول از همه یاد مامانش افتاده بود. بعد یاد بابای عنق اش. بعد یاد رهی و مشکل جدیدش که باید تنها زندگی می کرد. به اندازه ی کافی که غصه خورد یاد صبح افتاد.

وقتی رفته بود شرکت. آبتین بهش گفته بود آرومه. یه جورایی گفته بود آرامش بخشه. وقتی این کلمه رو گفته بود انگار یه نفر دل رها رو قلقلک داد.

این آبتین کی بود؟ خیلی وقت بود که بود. ولی حضورش به چشم رها نمیومد. البته تا پیش این.

گلسا باز خونه ی لیلی بود. می خواست اینجا چتر شه. عمرا اگه این شانس بزرگ رو از دست می داد. می خواست صبح تا شب پیش لیلی باشه و کمکش کنه.

درحالی که چایی می ریخت گفت:

-رهی یه خواهر هم داره نه؟

-آره...تو از کجا می دونی دختر؟

گلسا بی تفاوت گفت:

-آخه توی بیمارستان که گوشی تون دستم بود اسم رها هم اونجا بود. اسم هاشون کنار هم بود به دلیل تشابه اسمی گفتم...

-آهان.

لیلی لبخند بانمکی زد و گفت:

-دختر ماهیه.

-هوم؟

-آره. اون بعضی وقتا بهم زنگ می زنه.

وا؟! این مگه نگفت کسی ازم خبر نمی گیره؟! انگار لیلی ذهن گلسا رو خوند و گفت:

-البته فقط بعضی از مناسبت ها. مثل عید و روز سالمندان و...از این جور چیزا. ولی بازم ایول به مرامش! فقط اونه که یادشه!


romangram.com | @romangram_com